علی ثانی
04 سپتامبر 2017

چشمهایش / علی ثانی

((برای مادرم وچشمهای آسمانیش..))   اگر نگاه کنی آسمان من آبیست اگرکه پلک ببندی همه سیاهی وتاریست ستاره ازشب چشمان تو سلام دهد حضور مهر دل انگیز، از تو شمسائیست تمام قلب بهارم به سبزه دل بسته است چراکه ابر نگاهت همیشه بارانیست شراره از دل آن عشق بی کلام جهد و گرنه آتش هجران […]

19 آگوست 2017

دردانه… / علی ثانی

آنک که یکدانه شدی عالم دردانه شدی قبل بلوغ آتشین عارف و فرزانه شدی عشق به سرحدجنون ماهروتکدانه شدی ای همه عشق ازلی بی سروسامانه شدی منکه صعیدم بزمین تابرسم عرش برین سایه نمابرخس ره سرو گلستانه شدی عشقِ تودرجان وتنم چهره نما،ای بت ما پس زچه رودرپس آن برقع ودستاره شدی سحرنماای همه سحرتوجبین […]

07 آگوست 2017

پدر💚 پدرم نصرت / علی ثانی

پدر💚 پدرم نصرت حق بود که درگوشهٔ آن خانقه درویشان دست راباکف بخشایش خود،وا،میکرد پدرم قلب خداراهرصبح بانگاه خیسش دردل مثنویش سبزتماشامیکرد پدرم شب همه شب خسته زروز پرکار در دو دریای نگاه مادر غم خود شسته سپهرش همه بی ابرتماشامیکرد پدرم شادی لبخندخدابود چوپیمانهٔ لبریزشراب همه رامستِ می ازبادهٔ صهبامیکرد پدرم جرعه به جرعه […]

19 جولای 2017

شعر گلفروش / علی ثانی

گلفروش ای مرد پیر گلفروش درجام نرگس می فروش دنیا نبیند اینچنین چین و چروک دست تو آتش زدی بر جان و دل،من بینوا تو کام دل عمری به رنج و درد وغم،به به،بنازم شصت تو ★. ★. ★ شوریده بانوی گلم، قاصر به رنج تو منم محبوب دلها بوده ای، آخر چه شد پابست […]

02 جولای 2017

رعنائی/ علی ثانی

رعنائی این سایهٔ غم بردل ازهجرتو شد حاصل من توبه شکن گشتم از تو نشوم غافل نوری نبود بی تو شوری نشود بی تو دریوزه ٔ درگاهت گر آن بشود نائل چون سروسهی آمدرعناست چو بخرامد هر گوشهٔ بستانی از عطر خوشش شامل آشفته ٔ بازارت عطر است به دُکانت این مشتری جان را آخر […]

28 ژوئن 2017

سماع جان / علی ثانی

گررقص سماع خواهی جانرا بنما عریان بر بال ملائک بین رقصنده دهد جولان جامی تو به چرخانی ای دلبر یکدانه چون ساقی وهم باقی مستند به میخانه درلحظه سماع خواهدآن مرشدوآن راشد شمع است و میانداری پروانه شده شاهد رقصنده که شیدا شدآن پرده زهم واشد در پشت و پس آنها آن عشق هویدا شد […]

26 ژوئن 2017

علی ثانی : هنر تعالی عشق است…

هنرتعالی عشق است که شیفتگان بسیاری دارد ودراین وادی آتشین،دلباخته وبیعار درعرصهٔ پر شرارهٔ آن همچنان میتازی ومینوازی…آرامش واژهٔ غریبیست دراین جادهٔ بی انتها…افق پیدا وناپیداست،ماه درحجاب ابر است گرچه سر درفروتنی مهتاب دارد ومهر،مهربانی را درسوختن و ساختن میداند… اما ستاره شمع روشن راه توست…دراین تبسم ستایش،دراین غلیان آتش،در این جهنم جهنده که با […]