به قلم: محمدعلی مترنم

پایگاه خبری نمانامه: هنر در قلمرو احساس و ساحت ناخوداگاه است ، وسیله ای برای نزدیک شدن به حد کمالی که در درون هرکس بدون تربیت مانده و مستعد برای شکوفایی است و هیچ چیز دیگری همچون هنر نمی تواند پیش به سوی کمال این هارمونی درونی حرکت کند. و بنده همچون شوپنهاور اعتقاد دارم هنر بر علم برتری دارد. اما چه هنری؟ آیا هرچیزی را می شود هنر دانست؟ در زمانه ای زندگی می کنیم که دنیای ماشین وار و دیجیتالی بر احساسات ناب سایه افکنده و زیست های موجود آدمی هر روز با پیشرفت های تکنولوژی کم تر می شود. هنرمندی که زیست نداشته باشد چگونه می تواند دغدغه ای داشته باشد و چگونه می تواند آن را بیان کند؟ در واقع هنر نمایانگر وضعیت فرهنگی و اجتماعی زمانه خود است.

حال با توضیح بالا به دوره های مختلف نگاه خیلی کوتاهی  می کنیم تا هنر زمانه خود را کمی بیشتر درک کنیم .از شکوفایی هنر نقاشی و مجسمه سازی ، معماری ، تئاتر و… در دوره رنسانس  با غول هایی چون داوینچی ، شکسپیر ، میکل آنژ و…. تا قرن هجدهم و شکوفایی بینظیر موسیقی ، ویوالدی ، موتزارت ، بتهوون ، باخ و….. و بعد از آن عصر طلایی ادبیات در قرن نوزدهم با بزرگانی چون : هرمان ملویل ، امیلی دیکینسون ، هنری جیمز ،فئودور داستایوفسکی ، چارلز دیکنز و…. هرچند این هنر ها همچون ادبیات ، موسیقی ، معماری ، تئاتر و نقاشی قدمت هزاران ساله دارند و صرفا تنها در این قرن ها به وجو نیامده اند و می شود تنها ازادبیات کهن یونان ، ایران  ، هند و…. صحبت های بسیار کرد با این حال و با توجه به ثبت تاریخی دقیقتر از دوران رنسانس به بعد تنها نگاه کوتاهی به این دوران انداختیم.

 با شروع قرن بیستم و پیشرفت تکنولوژی کم کم مدیوم سینما در حال شکل گیری به معنای مدیومی هنری بود که در حال آزمون و خطای فرمی و تکنیکی قرار داشت که در ابتدا با مقاومت منتقدان ادبی مواجه شد و آن را فاقد ارزش های هنری که بتواند با ادبیات مقابله کند دانستند. این مقاوت طولی نکشید و سینما در قرن بیستم بیش از هر هنر دیگری مردم را شیفته ی خود کرد هرچند سینما در ابتدا اختراعی بود صرفا سرگرم کننده  که قرار بود تصاویری را به نمایش بگذارد تا مردم مسحور آن شوند و در ابتدا صحبت از هنری بودن آن نبود اما هنر هفتم همچون صنعت بازی سازی وابسته به تکنولوژی بود که با پیشرفت های مختلف  کارگردانان توانستند ایده های خود را بیشتر و بهتر  نشان دهند در این بین نظریه های مختلف فیلم پدید آمد و منتقدان سینمایی جای منتقدان ادبی را برای بررسی آثار گرفتند. در واقع سینما مدیومی تصویری بود که به اعتقاد بسیاری از تمام هنر های قبل از خود قسمتی را وام گرفته بود. هرچند سینما کاری را می کرد که هیچ مدیوم دیگر قادر به انجامش نبود اما جایگاه دو هنر بزرگ و دست نیافتنی یعنی ادبیات و موسیقی را هیچ وقت پیدا نکرد در حالی که آثار ادبیات و موسیقی نیاز به درک و دریافت انفرادی اندیشه  و حس هنرمند داشت سینما مدیومی بود که برپیایه ی صنعت و تکنولوژی بنا شده که درک و دریافت آن  به صورت جمعی در سالنی بود که هر لحظه می توان حواس مخاطب را پرت کند ضمن این که برای ساخت یک فیلم سینمایی  افراد بسیاری دخیل بودند که این امر به راحتی میتوانست اثر را از یکپارچگی و رسیدن به هارمونی کامل دور کند از کشاکشی که معمولا در سینمای استدیویی بین تهیه کننده و کارگردان وجود دارد تا فهماندن ایده ذهنی کارگردان به عواملش ، به همین دلیل سینما مدیومی است که اول از همه سرگرمی و بعد به هنر می رسد و  نمی توان آن را هنری بزرگ دانست که البته به معنی بی ارزش بودن سینما نیست و می شود آن را هنر نامید ، هرچند هنری نازل تر از مدیوم هایی چون ادبیات ، موسیقی ، تئاتر و…

مطالب پیشنهادی:  یادداشتی از مسعود مهرابی؛ کتاب بر آتش قلیان‌ها

حال به سراغ بازی های ویدئویی برویم که هرچند شکل گیری آن ها از نیمه ی دوم  قرن بیستم شروع شد اما به دلیل وابسته گی بیش ازحد این مدیوم به تکنولوژی تا نیمه دوم دهه نود و حتی شروع قرن بیست و یکم نمی توان آن را چیزی جز سرگرمی دانست با این حال از نسل ششم کنسول ها به بعد و پیشرفت های تکنولوژی که در این صنعت پدید آمد تا سازندگان بتوانند ایده های خود را بیشتر پیاده کنند ،  آثاری پدید آمده که در سال های اخیر ازبازی های ویدئویی به عنوان هنر هشتم یاد می شود. مدیومی که همچون سینما مدیومی تصویری است و به عقیده طرفدارانش از تمام مدیوم های قبلی وام گرفته همچون حجاری دیجیتالی شخصیت ها و میزانس ها که با هنر مجسمه سازی مقایسه می شود و یا استفاده از موسیقی ، داستان و….. همچنین برخی اعتقاد دارند بازی های ویدئویی با شخصی سازی کاراکتر ها به تجربه ای بالاتر از سینما دست پیدا کردند. اما تعصب را کنار بگذاریم و عاقلانه به این مدیوم نگاه کنیم ، مشکل اساسی این مدیوم وابستگی بیش از حد به تکنولوژی و هوش مصنوعی است حتی در نسل فعلی وقتی به بهترین بازی ها همچون  red dead redemption 2 ، Death Stranding، Resident Evil 2 و…. نگاه می کنیم همچنان هوش مصنوعی پاسخ گوی همه ی نیاز ها نیست و ما را به داخل لحظه ای که اثر باید واقعیت خودش را خلق کند نمی رساند و احساسات در حد سانتیمانتالیسم های زود گذر باقی می ماند با این حال هرچقدر که تکنولوژی روز در تضعیف سینما نقش داشته اما پیشرفت های بسیاری برای  بازی های ویدئویی به همراه داشته ولی این نظر که حجاری دیجیتالی که هر دهه در میان نسل جدید رنگ می بازد را با آثاری چون مجسمه داوود میکل آنژ مقایسه کنیم که قرن ها ماندگار بوده و هیچ وقت هم قدیمی نمی شود چیزی جز یک شوخی بی مزه نیست یا تاثیری که از یک فیلم سینمایی یا انیمیشن که وابسته به هوش مصنوعی نیست و در واقعیت تعریف شده خود حرکت می کند. درواقع در صنعت بازی سازی تا به این لحظه که این متن را می نویسم لحظات ناب سرگرم  کننده بسیاری در بازی ها وجود داشته اما به دلیل دخالت بیش از اندازه تکنولوژی که روند پیشرفت این مدیوم را بسیار کند کرده همچنان جز لحظه هایی به هنر و آن هم نه هنر ناب دست پیدا نکرده یکی از بازی هایی که می توانم آن را کمی هنری بدانم  بازی کوتاه Journey است با این حال این مدیوم مستعد برای حرکت به سوی مدیومی با حداقل هنر است که باز هم در مرتبه ای پایین تر از سینما قرار می گیرد اما نمی شود آن را بی ارزش دانست.

سخن آخر اینکه چگونه شد مردمانی که زمانی با آثار داستایوفسکی ، شکسپیر ، میکل آنژ ، داوینچی و….. مانوس بوده به اینجا رسیده ، خود مقاله ای جدا لازم دارد با این حال این تکنولوژی همانطور که از ابتدا گفتم زیست را از مخاطب می گیرد و در این دوران هنر و دغدغه اگر هم باشد حداقلی است و مارا یاد وضعیت تاسف بار انیمیشن  وال.ای  می اندازد. تصویری هولناک از انسانی که به تکنولوژی و هوش مصنوعی وا داده و سرگرمی اش چیزی جز پروراندن شکم ، بی حرکت ماندن و مسحور و محصور تکنولوژی شدن نیست در این افراط جایی برای هنر اصیل وجود ندارد و اگر انسانی به آگاهی درست برای هارمونی درونی خود برسد به کلاسیک های بزرگ پنهاه می برد.