به قلم: سمانه احمدی

«یکی از علاقمندی های من ساخت فیلم های تاریخی بخصوص تاریخ معاصر است. معتقدم سینمای ایران حق مطلب را نسبت به تاریخ معاصر کشور ادا نکرده است و جوانان ما نسبت به آن هیچ اطلاعاتی ندارند. باید در سینما آثار تاریخی خوبی ساخت و من دوست دارم درباره دهه های مختلف تاریخ کشور به خصوص از تاریخ معاصر فیلم بسازم…»

محمد حسین مهدویان تا کنون با آنچه ساخته است، از ادعای اولیه خود مبنی بر ساخت فیلم هایی با محوریت تاریخ معاصر، با اغماض از «لاتاری»اش، عدول نکرده است. مسیری که با مستند آغاز و با سبک و سیاق آن در روایت های داستانی ادامه پیدا کرده است.

«ماجرای نیمروز۲؛ رد خون» همانطور که از نامش برمی آید، دنباله سینمایی «ماجرای نیمروز» است که مهدویان در سال ۹۵ ساخته است. دنباله ای که با دستمایه قرار دادن عملیات مرصاد و نقب  در درون زنان اردوگاه اشرف و  مردان اطلاعاتی، سعی به تصویر کشیدن رابطه ای چالشی دارد. سعی ای که با شخصیت پردازی های ضعیف و بلا تکلیف به نتیجه مطلوبی ختم نمی شود.

آخرین ساخته مهدویان اگر چه مولفه و استانداردهای موفق فنی آثار پیشین او را داراست، اما در متن و معرفی شخصیت ها دچار دوگانگی است. به نظر می رسد نویسنده سعی در  رعایت عدالت بین طرفین دارد، اما آنچه در این میانداری نصیب مخاطب می شود، سردرگمی میان خیر و شر است.

این فیلم داستان قرار است روایت رشادت مردانی باشد که در راه آرمان خود از خانواده و نزدیکانشان می گذرند. آرمان در دو سویه خیر و شر، معیار نبرد است.  نبردی که زنان قربانیان و نماینده نابرابری آنند.

فیلم دو بخش است؛ بخشی داستان نیروهای امنیتی است که در بحبوحه نبرد ایران و عراق به دنبال شناسایی و خنثی کردن فعالیت های منافقین هستند و بخش دیگر به تحرکات و فعالیت های متقابل منافقین می پردازد. در عمل اما، شیوه روایت داستان ، بیشتر از آنچه تشریح وضعیت باشد تبیین موقعیت است.

در نتیجه شخصیت ها کامل ساخته و پرداخته نمی شود. دوربین تنها به زنانی نزدیک می شود که دچار وابستگی عاطفی در خارج از قواعد اردوگاه اشرف هستند و از این رو فاکت ها ی قابل قبولی ارائه نمی دهند. اما با این وجود شرایط نامطلوبی در اشرف ندارند و فقط شاهد شک و تردیدهای رقیقی در آنها هستیم که قابل باور نیست.

در مقام شعار «ماجرای نیمروز۲؛ رد خون» راوی زندگی زنانی است که عشق شان به همسر(زهره) یا فرزند(سیما) و یا حتی وطن، دلیل ساده لوحی و جان برکفی  شده است که هیچ گریزی از آن نیست.

سیما زنی است که پس از به اسارت درآمدن از سوی بعثی ها، آگاهانه به گروهک منافقین می پیوندد و به آنها کمک می کند به امید آنکه بتواند به ایران برگشته و دخترش فاطمه را بیابد. اما هیچ گاه به پرسش های بیننده درباره زندگی او در فیلم پاسخ دقیقی داده نمی شود. شخصیتی مبهم و یله در میان جماعتی دژخیم که با وجود دیدن جنایت های آنها باز هم در کنارشان باقی می ماند. فرار او دیرهنگام و فاقد کنش لازم برای ایجاد واکنش در مخاطب است. از ابتدا تا پایان میزان ارتباط و نوع وابستگی و علاقه سیما به همسر(محسن کیایی) و برادر (هادی حجازی فر) مبهم و پنهان نگه داشته می شود. شخصیت سیما کوله باری از پرسش های بی پاسخ است که بیننده همراه را دچار سرخوردگی می کند. مخاطب بیشتر با زهره (هستی مهدوی فر) و عشق ناکامش به عباس، سمپات است تا سیما و وضعیت بلاتکلیفش که اگر بازی خوب بهنوش طباطبایی نبود، خیلی جلوتر لو رفته و مخاطبش را از دست می داد. با این وجود سیما تنها جایی با همسرش هماهنگ است که به مخاطب رکب می زند.

به طوری که صحنه مواجهه این دو، چنان الکن است که  بیننده همانند جواد عزتی (صادق) در سکانس پایانی، روی صندلی سینما رها شده و مبهوت، تیتراژ را به نظاره می نشیند.

افشین (محسن کیایی) شخصیتی تازه وارد در ماجرای نیمروز است که به نظر می رسد بواسطه ارتباط خانوادگی اش با کمال وارد اطلاعات شده اما آنچه به ماجرا نمی چسبد، سیما به عنوان خواهر کمال و همسر افشین است. از همه ساده لوحانه تر اینکه دو مامور اطلاعاتی در میانه نبرد حساس مرصاد  و شبیخون منافقین به دنبال حفظ اسم و رسم و ختم به خیر کردن مسائل خانوادگی باشند. مامورانی که تاریخ معاصر گواه جان برکفی ها و رشادت های آنهاست. مضحک تر صحنه کشتن عباس زری باف و شخصیت پردازی خود اوست. در «ماجرای نیمروز۲؛ رد خون» شخصیت فردی چون کمال در حد یک انسان مغرور، ضعیف و سرخود تنزل داده می شود. شخصیتی که در «ماجرای نیمروز » در حد یک قهرمان ملی بالا برده می شود و در صحنه ای حساس تر، جا می ماند.

«ماجرای نیمروز۲؛ رد خون» درامی مبتنی بر مثلث خانوادگی سیما، افشین و کمال است که در بستری سیاسی و امنیتی با خرده روایت های تاریخی روایت می شود. به همین علت شخصیت های قبلی جاذبه و گونه حماسی گذشته را ندارند. برخلاف آنها منافقین با تمام وجود در صحنه حاضرند و در راه آرمان چنان حمام خونی به راه می اندازند که از حافظه پاک نمی شود.

شاید این فیلم تنها اثری است که با این وسعت و تمرکز به وضعیت زنان در اردوگاه اشرف می پردازد و سعی در نمایش شرایط پرفشار و بسته آنها در محیط اردوگاه دارد. این در حالی است که پیشتر مستند های ساخته شده در  این خصوص مانند «ردپای گرگ ها»، «فیلم ناتمامی برای دخترم سمیه» و … مختصات بهتری از آنچه در فیلم مهدویان دیده می شود، ارائه می دهند. نمایش بخش های انتخابی از زندگی زهره با بازی هستی مهدوی فر و سیما (بهنوش طباطبایی) شگفتانه و یا ظرافتی بدیع ندارد، بلکه توجیه غیر منطقی از خحضور زنان در یکی از دهشتناک ترین یورش منافقین علیه مردم ایران است.

بر خلاف آنچه نمایانده می شود، سیما برنده و کمال و افشین بازنده میدان هستند. سیماست که به هدف خود و دیدن دخترش می رسد. چنین مادر فداکاری چگونه در ذهن مخاطب منفور و خیانتکار نامیده خواهدشد؟!  اما کمال که قهرمان گذشته است چه؟ چه می کند؟ عباس زری باف را در یک واکنش هیجانی(!) در حالی که زخمی و بی دفاع است به قتل می رساند و با همه بگیر و ببندها و رفت و آمدها، نمی تواند خواهر خیانتکار خود را کشته و لکه ننگش را از پیشانی بزداید . حتی افشین هم در ملاقات با سیما به پاسخ هیچ یک از پرسش هایش نمی رسد.

«ماجرای نیمروز۲؛ رد خون» فیلمی با استانداردهای سینمایی، طراحی صحنه و لباس، موسیقی در جا، بازی های سرپا اما در قصه ناتوان از بیانی منسجم، شسته رفته، بی پیرایه و روشن است. حضور خرده روایت ها کمکی به پیشبرد داستان نداشته و فقط بهانه ای برای خرید زمان و کش و قوس های رایج است تا کم مایگی قصه دیده نشود.

این فیلم بیشتر از اینکه مبتنی بر تاریخ معاصر باشد، تابع فرمول هالیوودی ساخت فیلم های جنگی است . فرمولی که بهرام توکلیان در «تنگه ابوقریب» با زیرکی از آن بهره می برد، اما بن مایه و شخصیت هایی که ارائه می دهد در نهایت وطنی است.

به نظر می رسد از «لاتاری» به بعد مهدویان در نگرش و روایت دستخوش تغییرات محسوسی شده است که «ماجرای نیمروز ۱ و ۲» را از یکدیگر متمایز می کند. او فیلمساز خوش آتیه ای است که کارش را خوب و تأثیر گذار شروع کرد،  اما در ادامه تغییراتی در مفاهیم و نه فرم کارهایش پدیدار  و از قوت آثارش کاسته شد. در نتیجه هنوز برای قضاوت زود است. باید منتظر ماند و آثارش را با حوصله دنبال کرد تا به نقطه ثبات و موضع مشخص رسید.