به قلم: ابراهیم عمران

فیلم هایی که بی حذف و اضافه و بی درنگ، وارد قصه گویی می شوند  این فرصت را دارند که مخاطب تا به خود آید، ضربه کاری از جهت مقصد فیلمنامه را وارد کنند تا تماشاگر بی حاشیه های اضافه وارد داستان شود. از طرفی اینگونه وارد شدن سریع باید با ترفندهایی هم همراه باشد تا مخاطب گریز پای این روزها، زود شروع به حدس و گمان زدن درباره موضوع داستان نکند که عمدتاً هم معمایی است. فیلم «هزار تو» چنین داعیه ای دارد و طبق نام فیلم، لابیرنت گونه سعی دارد مخاطب را در چرایی تم اصلی قصه درگیر کند.

فارغ از اینکه از همان سکانس ابتدایی و تماس امیر علی (شهاب حسینی) با بیتا، مخاطب به راحتی پی می برد که گویی دسیسه ای پشت این گم شدن بچه وجود دارد و با بازی تقریباً بی روح ساره بیات(نگین) در نقش مادری که باید اکت های قابل قبول تری ارائه کند؛ این لو رفتن ماجرا، هضمش آسان تر می شود. فلسفه چنین فیلم هایی نه خود موضوع (در اینجا گم شدن بچه) بلکه نقبی به رابطه های زوج های امروزی است که دیگر در بیشتر فیلم های آپارتمانی با لوکیشن  محدود خارجی، جولان اش، نمود فراوانی دارد. اگر طبق دیالوگ بیتا که به نگار می گوید مقصر اصلی تور زدن  شوهرش، شخص اوست، به این فیلم نگاه شود، شاید در لایه های نگفته و پنهان فیلم به نوعی عدم ارتباط زناشویی طرفین برسیم که دلیل چنین کاری از سوی امیر علی است. اینکه امیر علی بعد فوت  شوهر اول نگار، با او ازدواج می کند و شاید این ازدواج به نوعی خواسته قلبی همسرش نیز نباشد (با توجه به دیالوگ نگار به مادرش که اسفندیار ورشکست شده بود)، رابطه های این فیلم بر پایه داد و ستد و منفعت مالی طراحی شده و معنا می یابد. حتی در این وسط نریمان (دایی بچه گمشده) با بازی بی منطق و بی جذبه پژمان جمشیدی نیز در پی تلکه کردن دامادشان است و با کمک دوست دخترش، در سکانسی بی معنا و پر ایراد، به پول و دلاری می رسد. یا نقش پلیس در این کارزار پیدا کردن بچه، به هیچ وجه مشخص نیست و اصولاً گره ای هم از چرایی ربودن از سوی شان باز نشد و معلوم نشد پلیس وقتی متوجه شد امیر علی در مکان ربودن بچه به آنها دروغ گفته، چرا بیشتر او را تحت نظر دست کم از طریق تلفن همراهش قرار نداد!

مشکل این فیلم شاید معذوریت های اخلاقی باشد که دلیل اصلی رابطه نداشتن زوج داستان را نتوانست خوب بشکافد و گرنه هیچ دلیل متقنی نمی تواند مخاطب را در چرایی انجام این کردارها راضی کند و ارتباط داشتن  همزمان نگین با مغازه داری که مانتو هایش را میفروشد نیز آنچنان روشن نمی شود؛ جز آنکه بخواهیم برای سیر منطق داشتن فیلم نامه، وجود  خارجی چنین شخصی را لازم بدانیم تا بچه ای دزدیده شود که اصولاً معلوم نیست چرا باید چنین شود؟ در این وسط منفعت نگین چیست؟ دنبال چه باجی از امیر علی است؟ (آیا سقط بچه اش سبب ساز این کارش میشود؟) آیا با این کار مانع مهاجرتشان خواهد شد؟ و چگونه می تواند برای نیل به اهدافش، ربودن بچه را منطق درستی برایش بیابد؟! و آیا اگر داریوش (مغازه دار مانتو فروش) در کما نمیرفت و فوت نمیشد، چطور رازش بر ملا میشد؟ و چگونه است آنانی که داریوش را بعد افت  قند خون، یافتند و او را به بیمارستان رساندند( طبق گفته شریکش که در بیرون از شهر او را پیدا کردند) نتوانستند بچه همراهش را ببینند؟! گافهایی از این دست و پایان باز این فیلم که سرنوشت شخصیت هایش، در هاله ای از ابهام قرار میگیرد؛ خود لابیرنتی از مگوهای فراوان است که با بازی های غیر قابل باور و غیر کنش مند بازیگرانش، هزار تو های ذهنی و پرسش های فراوانی را برای تماشاگر ایجاد می کند. آن هم از سوی فیلم نامه نویسی که «نیمه شب اتفاق افتاد» و «کارت پرواز» را در کارنامه اش دارد.

موسیقی گاه شاد در ابتدای تیتراژ و موسیقی تعلیق گونه اواسط فیلم و موسیقی غمناک  پایان فیلم نیز بسان خود فیلم نامه ، آنقدر مشتت و چند پاره است که ارتباط لازم را برای بهتر درک کردن فیلم از بین می برد.

می ماند ذکر این نکته که برای کارگردان این فیلم بسان سکانسی که ساره بیات سوار ماشین اش در پارکینگ خانه است و بابت استرس نمی تواند از پارک بیرون بیاید و طی عقب و جلو کردن که قاعدتاً باید به ستون بزند و جلوی ماشین اش هم به دیوار بخورد ، نه به سپر ماشین دست راستی(!) باید نوشت یاد گرفتن کمی علت و معلولی ماجراها بد نیست، چرا که با یک دست نمی شود همزمان چند هندوانه برداشت و هیچ کدام را هم سالم نرساند. فیلمی که همزمان هم خیانت در آن است، هم مهاجرت، هم منفعت طلبی شخصی و هم عدم بر آورده شدن نیازهای زناشویی که شاید علت العلل همه این سکانسها بود… .