به قلم: حسین باهر استاد دانشگاه شهید بهشتی

منبع : مجله حافظ شماره ۱

اول ـ تئوری توراث

ممکن است ادعا شود که اصولاً ژن ایرانی، ژنی رفاه‌زده، دورو، فرصت‌طلب و متملّق است و لذا رضا به داده می‌دهد. محققین در این رابطه داد سخن داده‌اند و حتّی کتب بزرگی هم نوشته‌اند که از آن جمله می‌باشد: مرحوم «جمال‌زاده» و کتاب «خلق و خوی ما ایرانی‌ها».

اگر ژن ایرانی واقعاً این اندازه دچار وادادگی است، پس چرا در زمان کوروش و داریوش، نادرشاه و رضاشاه، امیرکبیر و مصدق و… ایران دارای حرکت‌های بالنده‌ی شگرفی بوده و حتّی در برهه‌هایی از تاریخ اصلاً تاریخ‌ساز شده است؟

خداوند در قرآن کریم، از کوروش (ذوالقرنین) به نیکی یاد می‌کند و پیامبر خدا هم عجم‌ها را مرشد عرب‌ها (در آخرالزمان) به‌شمار می‌آورد.

بنابراین، اگرچه نقش ژن را نمی‌توان در تشکیل شخصیت‌های فردی و اجتماعی نادیده گرفت، ولی هرگز نمی‌توان آن را تنها عامل دانست، به‌ویژه آن‌که ژن، با ژن آلمانی‌ها هم‌خوانی دارد، ولی ما درست برعکس آن‌ها عمل می‌کنیم، آن‌ها می‌سازند و ما می‌سوزیم!

دوّم ـ تئوری دین

پاره‌ای معتقدند که دین، به‌طور کلّی، افیون ملّت‌ها است (مارکس). پاره‌ای نیز دین اسلام را چنین می‌پندارند (هانتیگتون) و عدّه‌ای نیز مذهب شیعه، که امروزه به‌صورت تشیع صفوی درآمده است (دکتر شریعتی) را علّت عمده‌ی عقب‌ماندگی جوامع تئولوژیک، دینی و مذهبی می‌دانند.

ولی با ملاحظه نمونه‌های بالنده می‌توان این تئوری را از اطلاق خارج ساخت:

۱ـ چین کشوری است ایدئولوژیک، با اندیشه‌ی کنفسیوسی، ولی در رفاه نسبی به سر می‌برد.

۲ـ مالزی کشوری است دینی، که هر ایالت آن دارای سلطان دینی می‌باشد و وجود این در دو دهه گذشته دارای رشد اقتصادی، اجتماعی و حتّی فرهنگی و سیاسی بالایی بوده است.

۳ـ کشور پهناور اندونزی هم از نمونه‌های قابل ذکر در این راستا می‌باشد.

البته کشوری که: ۱ـ دارای مذهب شیعه باشد و یا ۲ـ حکومت حاکمان دینی داشته باشد و با وجود این‌ها، دارای بالندگی اجتماعی قابل ذکری باشد را شاید نتوان ذکر کرد. بنابراین، یا بایستی به صدر اسلام بسنده کنیم و حکومت‌های مقبول آن زمان را به‌عنوان نمونه ذکر کنیم و یا بگوییم که تجربه حکومت دینی شیعی اوّلین تجربه در تاریخ است و لذا هنوز دارای سابقه قابل ذکری نمی‌باشد. البته لحاظ حکومت صدر اسلام به دو دلیل قابل استناد بحث ما نمی‌باشد:

۱ـ اهلیت معصومین علیهم‌السلام

۲ـ بیعت عموم، پس از سال‌ها معرفت.

سوّم ـ تئوری مقتضیات زمانی ـ مکانی

پاره‌ای را باور بر این است که شرایط جغرافیایی و موقعیت‌های سوق‌الجیشی از عوامل عمده تغییر و تحوّلات مثبت یا منفی جوامع می‌باشند. فرضاً، در مورد ایران، گفته می‌شود که:

۱ـ آب و هوای متغیر ایران مزاج ایرانی را متلوّن می‌کند و به همین دلیل است که ایران، بیش از کل جهان، دارای شاعر و شاعرپیشه می‌باشد (احتمالاً ۶۶۶۶ نفر در حال حاضر!)

۲ـ وضعیّت جفرافیایی کوهستانی و قرار داشتن در نیم‌کُره خشک زمین نیز از دیگر مواردی است که به آن اشاره شده و گفته می‌شود که فاصله‌های مناطق مختلف مسکونی از یکدیگر موجب موقعیت خانخانی و شاهنشاهی و مانند این‌ها شده و این فرهنگ در ایران به جا مانده است که همیشه باید بالای سرش زور باشد تا کار کند، متقابلاً چنین استدلال می‌شود که اگر چه شاه رفته ولی شاهنشاهی نرفته است. به همین دلیل است که هر کسی به میزی، منبری، تریبونی و تختی دست پیدا می‌کند «تا نَمیرد نِمیرد».

۳ـ موقعیت سوق‌الجیشی نیز مسأله‌ای است که نسبت به آن توجهات زیادی می‌شود.

همین موقعیت، ایران را دچار حمله‌های مختلف ترک و مغول و عرب و غیره کرده که هر کدام آثار سوء خود را بر جامعه ایران باقی گذاشته‌اند. گرچه ممکن است اثرات حسنی هم داشته باشند. به قول فردوسی بزرگ:

گرچه عرب زد چو حرامی به ما      

 داد یـکـی دیـن گـرامـی به ما

۴ـ وجود منابع و معادن غنی نفت و گاز هم از مطامع اجنبی‌ها و اطعمه حکام بوده است. عدّه‌ای وطن‌فروش و عدّه‌ای معدن‌خوار همیشه با هم تبانی داشته‌اند.

چهارم ـ تئوری‌های دیگر آزادی

در پاره‌ای از کتبی که این اواخر چاپ شده است، هر یک سعی در انداختن گناه به گردن دیگری داشته‌اند.

عدّه‌ای گفتند که مردم کم‌خرد، نخبگان خود را کشته‌اند (کتاب جامعه‌شناسی نخبه‌کشی)، عدّه‌ای گفته‌اند که نخبه‌های کم‌خرد سعی در کشتن حس ملّی مردم داشته‌اند (کتاب نخبه‌شناسی جامعه‌کشی).

و خلاصه از این دست تحلیل‌های یک‌طرفه بسیار است که گرچه همه‌ی آن‌ها درست می‌گویند ولی شاید بتوان گفت که هیچ یک از آن‌ها، کل درست را نمی‌گویند. احتمالاً، با توجّه به عدم دسترسی به آمار و ارقام دقیق که بتواند اثرات هر یک از عوامل مؤثر در عقب‌ماندگی ایران را اندازه‌گیری کند، شاید منصفانه آن باشد که:

اولاً، کلیه عوامل مطروحه و مستند را به‌عنوان علل مؤثر قلمداد کنیم.

ثانیاً، سعی در ارائه راه‌های بنیادی خروج از این بن‌بست عقب‌ماندگی بنماییم وگرنه خود این تحلیل‌های عقیم هم می‌تواند کمک به تداوم عقب‌ماندگی نماید و بدن جامعه را با ویروس یأس واکسینه نماید.

آن‌چه که در صفحات بعدی خواهد آمد، تلاش ذهنی مختصری در این راستا می‌باشد. امید آن‌که تحلیل‌های انجام شده منصفانه باشد. در هر صورت آمادگی شنیدن هرگونه انتقاد سازنده‌ای را دارم. موفق باشید. ان‌شاءالله

پنجم ـ تحلیل دور باطل حاکم و محکوم (سندرم خرکچی)

به قول معروف «مردم تبعند»: هرچه را خسرو پسندد، شیرین است و امّا، متقابلاً هم در قرآن آمده است: «خداوند هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد، مگر آن‌که آن قوم خودشان را تغییر دهند.» در ظاهر قضایا به تناقض برخورد می‌کنیم که شاید راه حل آن چنین باشد. در سیستم‌های بسته ارباب و رعیتی، شاه و ملتی، خلیفه و امتی و مانند این‌ها دو طرف حلقه حاکمیّت یعنی حکومت و مردم، هر دو توجیه‌گر همدیگرند و گویی برای تداوم وضعیّت موجودشان هیچ حرکتی جز رضا به داده دادن ندارند. بنابراین، از هیچ یک از آن‌ها نباید انتظار فوق‌العاده داشت، قرآن درباره‌ هر دو دسته آیاتی دارد: ملوک قریه‌ها را فاسد می‌کنند و مملوک، اکثراً لایعقل می‌باشند.

ششم ـ راه خروج از دور باطل حاکم و محکوم به‌صورت جهشی

برای خروج از دور باطل یک سیستم بسته قاعدتاً بایستی به‌صورت جهشی عمل شود. این جهش در امور سیاسی شکل‌های مختلفی به خود می‌گیرد:

کودتای نظامی، هجوم خارجی، نهضت دینی، شورش خیابانی و غیره. اشکال این‌گونه اقدامات آن است که حلقه حکومتی را می‌شکند ولی حکومت را بر روی حلقه‌ دیگری، حال یا بالاتر یا پایین‌تر، به گردش درمی‌آورد، یعنی جای حاکم عوض می‌شود و نام محکوم. مثلاً به جای «ارباب» می‌گویند «شاه» و به جای «رعیت» می‌گویند «ملّت» یا به جای