یادداشت پرفسور سید حسن امین در پی درگذشت استاد حسین آهی

  • تاریخ انتشار : ۱۳۹۸/۰۵/۱۲
  • نظرات : بدون دیدگاه

دیشب در یکی از بهترین رستوران های تهران با تنی چند از رفقا و وکلای عدلیه مهمان مهرداد ارفع زاده عضو اسبق هیئت اجراییه جبهه ملی بودم. ارفع زاده یک بعد نیمه شب مرا به خانه رساند. موبایلم را چک کردم . پسرم و دو تن از دوستانم خبر پرواز دوست دوست داشتنی ام حسین آهی را داده بودند. دگرگون شدم. به زنم چیزی نگفتم که او نا راحت نشود. نگو که او خبر داشت و برای این که من ناراحت نشوم و بتوانم بخوابم، به من چیزی نگفت. اما از مکالمه نیمه شب من فهمید که از موضوع با خبر شده ام. گفت : من گریه هایم را کرده ام. میدانست آهی را خیلی دوست دارم. زنم میداند که من آسان تحت تاثیر کسی قرار نمی گیرم و همیشه می گوید نمی دانم توی خودخواه که زن و بچه ات را هم فدای کارها و برنامه های شخصی و اولویت های دلخواه خودت کرده ای، جه طور بعضی ها را این قدر دوست داری. راستی را یکی از کسانی که بلا شرط دوستشان داشته و دارم، آهی بود.

از عجایب است که من از هر که و هرچه بنویسم، قضیه خواه ناخواه کمی شخصی یعنی به قول انگلیسی ها personalised میشود. مثلا می خواهم به اشارات و تنبیهات ابن سینا ارجاع بدهم یک مرتبه می نویسم این کتاب را استاد من میرزا محمود شهابی در ۱۳۳۹ در شمار انتشارات دانشگاه تهران چاپ کرد. میخواهم از انقلاب ۵۷ بنویسم یک مرتبه مشاهداتم در نوفل لو شاتو جلوی چشمم مجسم می شود. می خواهم از انتخابات و رای گیری تناسبی proportional representation صحبت کنم یک مرتبه این که تجارب شخصی خودم به یادم می افتد. دست خودم نیست . حتما به خودخواهی ذاتی ام بر می گردد و به اصل تداعی معانی یعنی association of ideas. حالا چه غلطی بکنم که وقتی می خواهم از آهی بنویسم آن همه خاطراتم از او و با او به ذهنم نیاید؟ عرفای قدیم تمرینی داشتند به نام نفی خواطر. پدر خودم هم برای انجام منسک های دینی مخصوصا خواندن نماز توصیه می کرد که با حضور قلب و اخلاص کامل آنها را انجام دهم. حالا من که در این کار خیلی موفق نبوده و نیستم. اما خودم را در برابر صورت مثالی آهی می گذارم. بر شانه اش بوسه می زنم و تمام قد رو به رویش می ایستم و می گویم. دوستت دارم. عزیزم رفتی و از هم و غم دنیا نجات یافتی اما رفیقت را یکه و تنها گذاشتی. همچنان دوستت دارم. روح پاکت شاهد است که خالصانه و بی ریا و بی پروا با تو حرف می زنم و خاضعانه مروت و جوانمردی ات را می ستایم.‌ دستخط تو در سرآغاز دیوان قصاید امین بهترین یادگار من از توست و قصیده بث الشکوای من خطاب به تو نشانه ارادت قلبی ام به توست. هیچ وقت فراموشت نمی کنم دوست خوبم. به امید دیدار آنور این دنیای بی اعتبار. این چند بیت از قصیده ام را به یاد تو تکرار میکنم:
مدیحم از آهی رسد چون عیانی
از آزرم، چهرم شود ارغوانی
کی ام من؟ که استاد آهی م گوید
یکی آن چنان چامه ی خسروانی
به پاسخ نیارم سخن راست کردن
قبول افتدش کاش این ناتوانی
مگر هم وی ام در سخن دست گیرد
که شاید از او مردی و پهلوانی
.الا آهیا گوییا گفته باشی
چنان نظم شایان مرا رایگانی
نی ام من سزاوار آنجا که گفتی
” بدین پارسی زیبدت پاسبانی”
خود این نکته درخورد شخص تو باشد
بدان طبع دریا صفت از روانی
مهین ذوفنونی و ذوفن به هر فن
عروض و بدیع و بیان و معانی
به تعبیر رویا شدی شخص اول
به فن عروض ت ولی نیست ثانی
فوزنده در نظم چون مهر روشن
به نثر اندرون چون سهیل یمانی
یکی یادگاری ز سعدی و صائب 
نه ای گرچه شیرازی و اصفهانی
ز شعر بلندت فرایادم آید
خراسانی و رازی و سیستانی
من ار بیهقی در تبار و نژادم
تو ای وارث توسی و دامغانی
ز تهران و مازندران است اصلت
زهازه به رازی و مازندرانی
کجا شعر من با تو آید برابر 
زمینی چه ارزد بر آسمانی
بزرگی شرفمند و آزاده خویی
نیابم بدیل تو در پاک جانی
تو را می ستایم که بسیار دیدم بسا گرگ ها در لباس شبانی
بسا اوستادان نادیده مکتب
ادیبان غافل از آداب دانی
چهل سال بر شد کت از دوستانم
خوشا دوستاری، فری دوستگانی
شدم پیر وتنها ز فیض تو آید
دوباره مرا یاد، وقت جوانی
کجا رفت آن عشق و مهر و عطوفت کجا رفت آن خوبی و دل ستانی
نک ایران دمشق است کز قخط سالی
فراموش کردند یاران اغانی
دریغا بهران ایران خزان شد کنونش رسیده ست فصل خزانی 
منم یک تن از شهروندان ایران که آشفتم از ظلم این قوم جانی
مپرس از غمم کت دل و جان بسوزد
بدانی گرم درد و رنج نهانی
ظلوم جهولم که بار امانت
کند بر سر دوش جانم گرانی

من ایرانی ام اهل این آب و خاکم
اگرچه مرا هست فکر جهانی
می دانش از شرق تا غرب رفتم
زخردی پس معرفت تا کلانی
در اقصای مغرب نماندم که بودی
به شرق اندرم خرچه بودی امانی
زغرب آمدم جانب شرق و اکنون 
غریبم در این خطه خاورانی
نه برداشتی دست، غم از سر من
اجل گر نمیکرد پادرمیانی
چنان پور سینا به شهری نگنجم نصیب من آمد از آن لا مکانی
(فلما عظمت فلیس مصر واسعی
و لما غلی ثمنی، عدمت المشتری)
مرا نیست راهی مگر راه شیری
مرا نیست کاهی مگر کهکشانی
شب و روزم اینجاست نو نو حوالت
به هر لحظه دردی چنان مرگ آنی
چو میبینم این مایه رنج و مصیبت
کند چشم بینای من خون چکانی
نه بامی مرا افکند سایه بر سر
نه دیواری ام می کند سایه بانی
نه یاری که باری برآرد ز دوشم
نه مردی که با من کند هم عنانی
نه پیکی که ما را رساند پیامی نه نامه رسانی پی مژدگانی
نه جز حرف، باقی ز لحن نکیسا
نه جز نام از عدل نوشیروانی

پرفسور سید حسن امین

ویرایش