تو مسیری که من ترجیح می دم با خودروی شخصی طی نکنم یه چند تا ون هم هست که هیچ وقت ترجیح من نبودن چون هروقت خواستم سوار شم به شکل کاملا اتفاقی، گیر یه راننده طاسی می افتادم که رو شقیقه اش یه ماه گرفتگی شبیه خرچنگ و با عینکی که فریم مربع شکلی داشت دقیقن تصویر خوفناک رهبران کره شمالی رو تو ذهن تداعی می کرد.

این موجود، علیرغم همه جنبه های دهشتناک فیزیکش و منجمله انگشت های کوتاه و خپلی که ناخن یکیشون تا یادمه خون مردگی داشت، قابل تحمل بود اما چیزی که قابل تحمل نبود اخلاق سگش بود که عین نژاد تبتی با هیچ نوع رفتار توام با ملاطفتی اصلاح نمی شد.

بارها و بارها امتحان کردم که حتا وقتی خیلی مهربون بهش میگفتیم:” سلام” با فک زمخت و آرواره های محکم و چشمان ورقلمبیدش، چنان بهت خیره می شد که به وضوح مشخص بود دلش میخواد بیضتین مسافر رو به دندون بگیره و مثل سگ حسن دله تیز در بره!این یارو بحدی تو روح و روان من اثر گذاشته بود که هروقت شکل کپسولی ون سبزرنگشو می دیدم یاد کپسول شیاف می افتم و ناخوداگاه تا فیها خالدونم احساس سوزش می کرد!

همیشه تو رویاهام و با تکیه بر این قاعده فلسفی که:” فرض محال، محال نیست” تصور می کردم که بالاخره این یارو یه جا با یکی درگیر میشه و یارو چنان می رینه به هیکلش که این مجبور میشه صدای خروس اخته رو در بیاره اما همیشه این رویای شیرین با نهیب این “گونه” بجامانده ازدوره کرتاسه چنان بهم می ریخت که بی خیال فکر کردن بهش می شدم تا اینکه اون روز سرنوشت، فرا رسید.

مدتها پیش که باز عین گردونه کازینو، ون این یارو جلو ما متوقف شد بلافاصله کیفمو گشتم تا مبادا پول خردی نداشته باشم و چاه هفتصد ساله دهن طرف باز شه این بود که پس از چک کردن همه موارد امنیتی با قدم های لرزان وارد ماشینش شدم.
خب اولین مشکل قد درازم بود و برای اینکه سرم به سقف کوتاه ون نخوره و این یارو زر زر نکنه، درست عین یه نوع موش دم دراز استرالیایی، پاشته پا رو چسبوندم به ماتحتم و کون خیز رفتم ته ماشین و خیلی آروم نشستم.

یارو با صدایی که بی شک محصول پیوند حنجره یه بابون نر به انتهای حلقش بود، داد زد:” اون پنجره های ته ماشینو باز نکنید ها” ! دیدم جواب ندم، عصبانی میشه ! گفتم:” چشم”. افراد بعدی هم به همین ترتیب: خانوم برو پایین برو پایین اندازه سه نفر جا میگیری

هوییی، فرغون سوار نمیشی ها

هویی عمو! شهرستان نیست ها

اوح پسره حاجی لندن! جمع بشین دو نفرم جا بشن
و……..
خب، حالا ممکنه شماها هرکدومتون با خوندن این متن بگید:” خاک بر سرتون ما بودیم خشتک یارو رو پاپیون می کردیم !” جواب: اولندش از این گوزا تو بازار مسگرها منم موقع خوندن پستهای شما ها، دادم، دومندش به قول “عزیز نسین” طنز نویس ترک :”بخاطر حفظ آبرو”. سومندش: اون منطقه کلا آدمای فرهیخته ای داره که معتقدند:” جامعه انسانی ازمرحله اماله گرز گران در ماتحت موجود زنده ای که چشم دوخته به ماده غذایی که تو زیر یه من خاک دفن کردی، مدتهاست گذشته” در نتیجه همه مون ترجیح میدادیم این امر خطیر” نافرمانی مدنی” توسط یک نئاندرتال از طبقه فرودست انجام بشه ! که بالاخره اون روز موعود فرا رسید.

یه روز که سوار ماشین شده بودیم و راننده همچنان لیچار بارمون می کرد و ما آموزه های “جین شارپ” رو تو ذهنمون مرور می کردیم و در نهایت داشتیم به این نتیجه می رسیدیم که :”ولش کن نمی ارزه”. یه یارو یک مترو ۴۵ سانتی لاغر اندام با یه کیسه کنفی که ازتوی یکیش نبشی مخصوص گچکاری زده بود بیرون سوار ماشین شد و رفت نشست ردیف آخر .

وقتی به مقصد نهایی رسیدیم و این یارو ریزه میزه خاک آلود و بدبو خواست پیاده شه و کرایشو داد، راننده پولو سمتش پرت کرد و گفت:” خُرد بده”. یارو ریزه میزه که بیگانگی با “کتاب های نشر چشمه و ثالث” از وجناتش پیدا بود، بی مقدمه گفت:” پول خُرد بدم؟ بابامو پولو خوردکنم بدم بهت مرتیکه پفیوز؟”. راننده با شنیدن این حرف گفت:” با منی؟”. یارو ریزه میزه گفت:” هم با تو هم بابای قرمساقت که توی لندهور رو مثل خر خیار کاشت تو خشتک ننه ات!”. راننده که همه مون انتظار داشتیم قلادشو باز کنه و اسافل اعضا یارو رو دندون بگیره با لحنی یه کم ملایم تر گفت:” درست حرف بزن!”. ریزه میزه گفت:” درست حرف بزنم جاکش؟!” و بلافاصله گونی رو گذاشت زمین و مثل یه بچه قرقی که پرهای پشت گردنشو واسه بلند کردن یه گاومیش ! سیخ کرده از ون پیاده شد و رفت سمت پنجره راننده و در یه چشم بهم زدن با قدرتی که نمی دونم یهو از کجاش درآورد چسبید گردن راننده و چنان مردک “هالک” رو کشید سمت خودش که راننده تا کمر از پنجره آویزون شد و چارچرخش رفت هوا ، جوریکه ماها که هنوز تو ون بودیم فقط باسن بزرگ و شیارهای عرق کرده پسشو می دیدیم که عین بادکنک دستفروشای پارک ملت تو فضای بین فرمون و آیینه تکون تکون می خورد

یارو ریزه میزه ول کن نبود و می گفت:” پفیوز غربتی! تخم آقام نیستم شلوارتو در نیارم ” و چنان گردن یارو رو بغل گرفته بود و تکون می داد که کل ون با ماها که مسافرش بودیم تکون تکون می خورد. راننده با اون هیکل دو تنی اش با هر تقلایی بود یه لحظه کلشو از بغل اون نیم وجبی بیش فعال بیرون آورد وبا صدایی شبیه مش حسن تو فیلم گاو، داد زد:” مسلمونا! یارو دیونه است داره منو میکشه… کمک!”. ما ها هم که خیلی آروم و با طمنینه تو ون تکون تکون می خوردیم و حس دیدن فیلم مستند :”انسان وحشی، حیوان وحشی” رو صندلی های متحرک سینماهای سه بعدی رو داشتیم نظر به فرهیختگی و آشنایی با آموزه های عرفانی، چون خودمون رو با بایزید بسطامی مقایسه می کردیم و هیچکدوم از خصایل عالیه مسلمونی رو تو خودمون نمی دیدیم فلذا اصلا حس نکردیم مخاطبش ماهاییم و با لذت به ادامه ماجرا خیره شدیم اگرچه یه خانوم تازه وارد با دیدن این صحنه گفت:”ای وای، آقاهه رو کشت” و مابقی مسافرها یه نگاه “عاقل اندرچیز خل” بهش انداختیم و اونم ساکت شد.

ریز میزه دوست داشتنی که بقول فروغ :”با آن تن برهنهء بی شرم. بر ساقهای نیرومندش. چون مرگ ایستاده بود”،مثل نیچه، به همه ما ثابت کرده بود:” یک ابرمرد، ابرمرد زاده می شود” و حالا انقدر یارو رو پیچ و تاب داده بود که خودش خسته شد و مثل یه نهنگ که یه فُک لذیذ شکار شده رو حسابی چلونده، طرف رو پرت کرد رو صندلیش.

ون سبز رویایی بعد از اون تکانه ای شدید حالا اروم گرفته بود و ما هم . راننده بخت برگشته بد دهن، مبهوت آنچه اتفاق افتاده بود، چند ثانیه ای نفس نفس زنان رو صندلیش نشست و مثل جن زده ها بی حرکت موند. موهای حاشیه سر طاسش، کفتال و یقه پیرهنش کج شده بود . سکوت سنگینی بر فضا حکمفرما شد. راننده یه لحظه عینهو :”آنتونی هاپکینز” تو “سکوت بره ها” تو آیینه به ما خیره شد و ما بره های ناز پدر آسمانی هم خیر سرمون از بس معتقد به “نفی خشونت” بودیم، از ترس انتقام به خودمون ریده بودیم و حتا جرات نمی کردیم برای بهبود اوضاع، بهش بگیم:”ببخش! اما فراموش نکن!”… اون هیچی نگفت و ماهم. بعد تک تک پیاده شدیم و هرکدوممون که پول خُرد نداشتیم به جز چهره سرگردون و صدای خسته راننده که:” مهم نیست، برو عزیز” چیزی نمی شنیدیم.

ریزه میزه بزرگ! درست روبروی شیشه جلو به داخل ون خیره بود و شک ندارم اگه جای اون گونی کنفی یه شنل رو دوشش داشت تو چش و چال ما یه “سوپرمن” مینیاتوری تمام عیار بود . کسی چی می دونه؟ شاید با اون نگاه نافذش می خواست مطمین شه که جوجه های معصوم داخل ون در کمال امنیت از ون خارج میشن. خوب یادمه نگاه گرمی به ما انداخت و بعد با اون باسن نقلی که در نظر ما دوست داشتنی و حماسی ترین گرد و نقلی دنیا بود، تو افق محو شد تا ما بفهمیم اون :”فرد”ی که هگل و مارکس ازنقشش در تغییر مسیر تاریخ می گن می تونه یه ریزه میزه بددهنی باشه که خودروی ون رو برای تردد بین شهری انتخاب کرده.

چن وقت پیش که می خواستم سوار تاکسی شم بعد مدتها اون راننده رو دیدم .ظاهرش که خیلی آرام و اهلی بود. اینکه اثر اون روز هنوز تو رفتار و سکناتش موقع سوار و پیاده شدن مسافرها باقی مونده یا نه؟ الله اعلم! اما ناخودگاه یاد اون ریزه میزه غریبه و اون روز افتادم و این شعر اخوان ثالث اومد تو ذهنم:
کاوه ای پیدا نخواهد شد، امیّد
کاشکی اسکندری پیدا شود!
فلذا یادتون باشه مورد داشتیم اسکندرش یه مترو خورده ای سانت بوده با یه گونی کنفی!، دیدم که می گم.