دریـغ از آنکـه مـرا رفت روزگار بـه سـر چـه روزها که بر آمد پـر از هـراس و خطر
گذشـت عمـر بـه افسـوسِ روزگار بهـی  و حسرتا که بسر شـد زمان به بوک و مگر
نمـانـد غیـر ملالـم نصیب در شـبِ عمـر  نمـاند غیـر خیـالـم ز بـاغِ دهـر ثمـر
نـداشـت دورِ شبابـم هـوای شـوق و نشـاط بهـار بـود فسـوسـانه بـرگ بـود و نـه بـر
به دور سـوسـن و گـل ذوقِ گلشنـم نکشید      نمـاند در شـبِ پائیـز عمـر رای سفـر
خـراب خـانـه ی دنیـا نداشـت رنـگِ بهـی    نبــود در افــق ســرد غیــر خاکستـر
چـه مایـه رنـج کشیدیـم و روزنـی نگشـود ز شـامگاه جـهـان خـود نـزد سـپیده مگـر
در آبِ آینــه هـای سیـــاهِ زنـگاری نـزد سـپیده ی صبحی ز روشنای هنـر
کرانـه کـرد ز من رنـگ مهـرورزی او شکست قامتِ صبر از عـزای سروِ سحـر
نرُست از چمـن دهـر جز شکوفـه ی زخـم نـرفته اسـت ز یــادِ درخـت دردِ تبــر
نزد سحاب بر این خشکسار قطـره ی اشک نبـود گوشِ زمان جـز به بانگ عطشان کـر
زمـانـه در خطِ خـون می کشد کتاب مـراد    نمی کند اثـری دور مهـر و مـاه و قمـر
نتافت در شـبِ غـم گرمتاب پنجـره ای    چراغ چشـمِ دلِ مـا چراست سـوز و شـرر؟
کجاست در شـب دیجورِ مـا ستاره ی صبح چرا نمی زند از ایـن شـبِ سیاه سحـر؟
ازیـن هـوای عفن و یـن در و غباره زمان چرا نبـود رهـایی بــرای نـوع بشر؟
دریـغ از آنکه در ایـن غمسرای سـرد سیاه نریخت غیـر سرشک و نسوخت غیـر جگـر
“هـوای بـاغ نکردیـم و دور بـاغ گذشــت” نمانـده اسـت در ایـن دیـولاخ راهِ گـذر
زمانـه ساغرِ خـون ریخت در گلوی نشـاط زمانه زد بـه دل دردمنـد صـد خنجـر
بسوخت در غـم هجران خـویش جـان مرا   مراد و همنفسی کـم نبـود غیـر پــدر
هـوای یـاد خوشش هرگـزم نـرفت زیـاد نرفت یادش جز با دریـغ و دیده ی تـر
دریغ از آنکه شکیبم ازین شکنجه شکست شکست شهپـر پــرواز در هـوای سحـر
دریغ و درد از آن ارغـوانه گل در خاک دریغ از آن همه سرو سمـن هبا و هـدر
و گـرچه پـرّ پرستوی نـو بهـاری سـوخت اگر چه نیست در آفــاقِ آرزو اختــر
اجـاقِ سـردِ زمان را اگـر که نیسـت فـروغ نمانـده در افـق دور جـز شـراره ی شـر
نیست رنـگ تـعلـّق هـگرز در دل من      نـه زرق هیــچ کلاه و نـه بـرق هیـچ کمـر
خــراب می زنـدم روزگار زخــمِ فـراق نمانـده است مـرا هیـچ حـرز و هیـچ سپـر
در آسمان دلـم ابـر غصـه بـارانـی ست  زمانه مـی دهـدم خـوفِ روزهـای بتـر

بخوانید:  شعر زیبای نگاه؛ ابراهیم رضاخانی