با اکراه چشیدم
غم های ناگوار بسیار
سپری شد شب و روزهای طولانی
در بیغوله های تیره
در دالان های بی پایان
گشتم به امید زدودنِ تاریکی
از ذاتِ افسون شده ی هستی

امروز نشسته ام کرخت
بر این شطِ ناب
که میراث قبیله های مرگ
چون روح اژدهایی ملعون
از دهان گدازه های امواجش
بخار می شود

امروز به دنبال کلماتم
کلماتی بی نفرت
تا از حنجره ی خفه ی مسافری رویابین
جهان تازه ای بسرایم
جهانی بی تملک
بی نیش و نوش
جهانی بی شر.

پاییز ۸۳

سراسیمه آمدی از پنجره
و بوی فصل ها را
به اتاقم ریختی
– عطرِ گسترده ای
از چهار فصلِ کامل –
من اهل قصیده نبودم
دلِ مرا ربودی
در چهار مصرعِ کامل.