پیام نصیری خرم 

پایگاه خبری نمانامه: «خوک» جدیدترین ساخته مانی حقیقی از چند منظر قابل بررسی و تامل است. به معنای رویارویی با اثری محرک کنجکاوی.
شاید پاسخی باشد به آن پرسش که سبب اقبال یافتن نزد تماشاگران بیرون از مرزهای کشور چه بوده است؟ چگونه است که گزینشگران یکی از معتبرترین فستیوال های سینمایی جهان برای دعوتش فرسنگ ها راه می پیماند، سختی مسافت به جان می خرند و برای دیده شدنش سر و دست می شکنند؟ از این دریچه، حضور «خوک» به عنوان نماینده هنر هفتم ایران در جشنواره ای چون برلین، مایه مباهات و فخرفروشی اهالی هنر و سینماست. سندی بر کیفیت و مرغوبیت کار مانی حقیقی. دلیلی بر ذوق و قریحه او و تسلطش بر قلمرو سینما. تصویر. جادوی کادر. رنگ، نور و صدا، حرکت و سکوت. استعدادی دربه خدمت درآوردن هنر، برای ترسیم محتویات ذهن در کار است. از این روست که «خوک» رنگ سینما به خویش می بیند و قالب سینمایی می یابد. با آنکه از دل اجتماع پرهیاهوی پیرامون سربر آورده، خود را عریان و بی ظرافت به آن پینه نمی کند. نمی دوزد. مسئله اش تنگدستی و فقر و نداری و فحشای بعد از آن نیست. طبقه میانه و فرودست در بازنمایی اش جایی ندارند، گرچه قهرمان کودک صفتش از میان متوسط ها انتخاب شده است. به جنگ زرگرها و اغنیا نمی رود. قشر میانه را به خیانت و گمگشتگی اصول اخلاقی زیبنده نمی کند و برای حل بحران پایین دستان، مرثیه نمی سراید. خسته و نیمه جان. گرفته و دلمرده. هستی اش را بر پایه دانسته ها و بایسته ها پی نمی ریزد. حساب کار خود از قافله یکنواخت پرستان و پرگویان مدعی، از مغلطه سازان توخالی جدا می کند. عیارش بالاتر از بدلیجات رایج در بازار سینما محک می خورد. پس ارزش دیده شدن، سنجش و ارزیابی، قیاس و جدل و گفتگو دارد. دست کم به واسطه چینش و طراحی وضعیتی کم یاب در کویر سوزان ایده های ناب. جنسیتی متمایز. نگاهش بر درون افکنده می شود و خویشتن خویش نظاره می کند. نگاهی از درون به درون. از چشم حقیقی، دریچه دروبین حقیقی بر حقیقتی دردناک. سینما در قاب سینما، حال و روز را نقل می کند.
قصه گوی پریشان احوالی جهانی است که سلامتش تهدید شده. شکایتش را، دردش را، با نیش خند تلخی، تلخ تر از تراژدی و غم نامه، روانه محکمه می کند تا تماشاگر را در مقام هیات منصفه به دادخواهی بکشاند. هیات منصفه ای شریک جرم. بازی خورده. سطحی نگر و کم مقدار. بدور از وجاهت لازم برای قضاوت. هرهری مذهب و تن داده به طوفان. ساقه ای کم مایه و بی جان که با وزش نسیمی به سمتی می رود و اختیار از کف می دهد. چنان که گویی مورد غضب نگارنده و سازنده «خوک» واقع شده است.
در تقویم پر فراز و نشیب سینما، کم نبوده اند نمونه هایی که چشمشان خیره به خود بوده و از آذوقه خویش زمستان را به بهار رسانده اند. آثاری که گاه داستان کم لطفی ها، بی مهری ها و تبعیض ها بوده اند. گاه از رنج هایی سخن رانده اند که سینما را رنجور گردانده و رنگ رخسار آن را به نیلی رهنمون شده اند و در پاره ای موارد بر ارزش های دگرگون ساز، هویت بخش و آینده نگر سینما تاکید ورزیده اند. از حاجی آقا آکتور سینما تا کلوزآپ، از ناصرالدین شاه آکتور سینما تا هنرپیشه، سلام سینما، دو فیلم با یک بلیط، عشق فیلم، میهمان مامان، میکس، متروپل و بوفالو و…. «خوک» نیز در مسیری مشابه گام می گذارد و نیتش روفتن غبار از آینه زنگار گرفته سینما است در عصر دیجیتالی ها و مجازی ها. با بهره جستن از نماد، کنایه و گاه مضحکه کردن واقعیات. سروته جلوه دادن خطوط قرمز. یاری گرفتن از اندیشه و فکر سیاست زده تماشاگر برای پر کردن حفره ها و فاصله ها. جاده ای سنگلاخ و ناهموار که هیچکس در آن ضمانت سلامت و آسایش ندارد. حتی سینما. چراکه سینما نیز در این مه گرفتی و آشفتگی سهیم است. حقیقی یکسویه نگری را کنار می نهد. مظلوم نمایی و عزج و لابه را. بی پرده و گستاخ به دل سینما یورش می برد. خطاکاران را به تمسخر می گیرد و از آنها دوری می جوید. همپای تماشاگر ساده پسند که بندبند وجوش مستعمره و بازیچه است، گوشه ای هر چندانگشت شمار از گستره سینما را در آلایش و مسمویت فضا تقصیرکار قلمداد می کند. قواعد روایت، هدایتگر ذهن در دالان های گونه پلیسی معمایی است. قاتلی زنجیره ای، با انگیزه ای ناپیدا و جنایت هایی بی سابقه. سر بریدن گروهی از سینماگران صاحب عنوان و سرشناس. حاتمی کیا، بنی اعتماد، نعمت الله، حقیقی. بعدها سعیدی و مهاجر. درهم آمیزی واقعیت و خیال. گم شدن مرزها. همزمانی دو جهان نامتجانس. گویی داستان از پیچ و خم ها، از چین و شکن ها و از لابلای پرده های ذهنی حسن تراوش کرده است. بدین سان بی سبب نیست اگر موقعیتی ابزورد و ذهنی گرایانه در ساختار فیلم موج زند. چراکه بیننده از میان پلک زدن های او به نظاره هستی جان گرفته بر پرده می نشیند. جهانی آشفته و پریشان، نامنظم و مهیب. بی منطق و بی اساس که از دید حسن روایت می شود. تعریف او است. برآیند برآورده شدن و نشدن امیال ناهوشیار، برخورد با مظاهر مدرنیسم در اجتماعی سنت گریز.
از این روی سعیدی رقیب شاعر مسلک و پرآوازه، سه ضلعی عاشقانه ای را دلیل می شود که در باطن، زاییده و برآشوبنده ذهن حسادت ورز حسن است، حدود داستان را وسعت می بخشد. آفریننده موقعیت های پیش رو و افشاگر کبودی ها و کژی های اخلاقی حسن. مکملی کم نظیر برای بازشناخت بیشتر جایگاه و شان هنری قهرمان. خوش سخنی که در نگاه نخست تعاریفش از بازه دانش و معلومات حسن بیرون می جهد. از همین رو مورد استهزا واقع می شود و زهرخند پرمعنای کارگردان نثار طایفه ای می گردد که کم مایگی علمی شان آفت جان سینما است. سعیدی به ظاهر سینما را شاعرانه می پسندد. با کلامی خارج از فهم و ادراک عامیانه. از آنجا که ترجمان جهان فکری و باورهای حسن بر کلیت روایت برتری دارد، لذا همه افعال و کنش های سعیدی بی پایه و مضحک است و حقیقی از این شکاف برای هجو برخی صفات و خصلت های رایج استفاده می کند. تملق گویی آزاردهنده. عبارات پرطمطراق، وزین و آهنگین. به صف شدن تمجیدهای با قافیه و ردیف برای خودنمایی و عرض ارادت در توصیف از دست رفتگان از دست رفتگانی که در هنگام حیات با دیده دشمنی و حسادت نگریسته می شدند. آیین ها و آداب و رسوم منسوخ. تمسخر حقیقی بر طبقه روشنفکران و هنرمندان که در اصلاح ساده ترین عادات و الگوهای رفتاری اجتماع ناتوان مانده اند. در عوض، بیانات دهان پرکن و گوش نواز گویندگان است که نفس می کشد و جلوه گری می کند. در فضا پراکنده می شود و دیگران را خوش می آید. در جهان ذهنی حسن جزای بد عهدی و بی وفایی خون است. حتی اگر پای شیوا مهاجر درمیان باشد. به این اعتبار، خواستگاه دو واقعه جنایت آمیز واپسین، آرزو و میل باطنی حسن است. در اندرونی ناروشن و تیره وی. انگیزه ای برآمده از حسادت. نیرویی ناشناخته که حسن را توان پنهان نگاه داشتنش آن نیست. حسادت، کینه و بخل. آهسته آهسته نقاب از چهره بر می کشند. شخصیت های غایب اما پر نفوذ و صاحب قدرت در داستان. گویی از روان مکدر حسن به بیرون پرتاب می شوند. راه خروج را یافته اند و شتابان در روشنایی روز پراکنده و منتشر می شوند. ویروس هایی با قابلیت توزیع بالا. سایه های مطلقی که دیگر در گمشدگی ها و نهان خانه ها زندگی نمی کنند، جولانگاه شان در سایه روشن های قیرگون شب، فلج گرداننده چشم و عقل نیست. شیره جان را می مکند. از درون تهی می کنند. خون را می آلایند. هولناک تر از هر سم کشنده ای. مهلک. خاموش و بی صدا. ویروسی که جان سینما را می ستاند. از کجا می روید؟ رستنش چگونه شروع می شود؟ به کدام نسخه در خاک می شود؟ قربانیانش از چه طیفی هستند؟ هرچه هست ریشه بیرونی ندارد. سایه ای از ناامنی و تهدید. ناسازگار با هر نوع سلیقه فکری و اعتقادی. چه وابسته و چه غیروابسته. به همین منظور، برخلاف چارچوب ها و ستون های روایی و دیداری ژانر، فیلمساز اشاره ای به ماهیت قاتل و علت چنین اقدام وحشت آفرینی نمی کند. خوک تجسم یافته، ناهمواری هاست. از مدار تعادل و انصاف خارج شدن هایی که هر بار چون تازیانه ای بر پیکر نحیف سینما زخم می زند. فضای آن را مسوم می گرداند. بذر جدایی و نفاق می افکند. همدلی و یک رنگی را به خاکستر می نشاند و غبار بدخواهی را در آسمان سینما پاش می دهد. تنگ نظری و حسد یگانه مسبب پژمردگی و ذوب شدن تدریجی روح و جسم سینما نیست. اشتیاق و نیاز به دیده شدن، جنون شهرت و نام آوری. هیجان محبوبیت و بر ملا گشتن. در کانون توجه بودن و عرضه بی واسطه به مخاطب. دو عاملی که دوش به دوش هم پیش می روند. با هم و پای به پای هم. بدون خستگی و احساس نیاز. مقتدر و استوار. دو دوست. دو یار، دو هم قسم، دو همسفر برای از ریشه خشکاندن سینما. شوری وصف ناشدنی برای تایید گرفتن و تایید شدن. ویروسی درمان ناپذیر، سرایت یافته به خانواده فرهنگ و هنر و رقیبی تازه وارد، هرچند کم مقدار و سبک وزن اما قدر قدرت. دل فریب. رنگ به رنگ. رقابتی پُرفشار و تنگاتنگ برای عرضه و خودنمایی. هر کس به فراخور حال خود در بازی «به نمایش گذاشتن» مشارکت می جوید. از دیگری سبقت می گیرد. در فرهنگ نوظهور عرضه و تقاضا، کامیاب آن تلقی می شود که بیشترین تایید را از کابران کسب کرده باشد. فصل آغازین فیلم و گفتگوی چهار دختر نوجوان درباب حواشی و قاب های دور و نزدیک ستارگان سینما. گشت و گذاری سیری ناپذیر در عالمی غیرواقع. دنیای مجازی و پیوند این صحنه پر هیاهو به سر بریده و در جوی افتاده یکی از مقتولین. میزانسن و آرایشی کوتاه، اما کامل از وضعیت سینمای معاصر ایران. آنکس که در واقعیت مجازی زیست می کند نیازی به زنده بودن و سیر در عوالم حقیقی ندارد. اینچنین است که نفس های سینما به شماره می افتد. شقیقه هایش بیرون می جهد، لب هایش کبود و چشم هایش در کاسه ها فرو می نشیند. عرق سرد بر پیشانی اش نقش می بندد. ذره ذره جانش بالا می آید و میان دندان های به هم قفل شده ای حبس می گردند. محتضری در واپسین دم و بازدم های زندگی. سینما به بینندگانش زنده است. به تماشاگرانش. به عاشقانش. اما سینمای موجود، نه به ساخته هایش، نه به تولیداتش که به پشت چشم نازک کردن و گوشه لب جنباندن ستاره ای در شبکه های مجازی شناخته می شود. بدور از درشت گویی و پرده دری، با بهره گیری از تصویر و سینما، حقیقی گزارشی غمناک اما واقعی از حال و روز افسوس خوار سینما فراهم می کند. تلنگری هر چند کوتاه و نه کم نقص اما مفید. مفید برای یافتن راه نجات. در کنار حسادت و بی دانشی، از این «نمایش» رقت انگیز، دعوت می شود تا مراسم به صلیب کشیدن سینما با شکوه هر چه بیشتر برگزار شود. کارگردان علت و معلول را در قدم زدنی طنازانه نمایش می دهد. با هجوی در خور این دوگانه سرزنش آمیز. خریدار و هم فروشنده در یک قاب دو نفره. بیننده حریص که ولع تمام نشدنی برای سرک کشیدن، جستجو و کند و کاو در زندگی افراد صاحب نام دارد و صاحب نامانی که تشنه محبوبیت و توجه اند. به هر قیمتی. حتی به بهای عریان کردن شخصی ترین سویه های زندگی و تولید قهرمانان و ضد قهرمانانی پوشالی برای سرگرمی و رواج غفلت. لعن و نفرین پیوسته فیلمساز که گاه و بی گاه از زبان حسن و مادرش نصیب توده مردم می گردد بر رفتارهای سطحی و دور از اندیشه مخاطبی است راه گم کرده. بازیچه دست قرار گرفته است. بر بی خبری خود اصرار دارد و از آن لذت می برد. از غوطه خردن در دنیای مجازی سرمست می شود. با راه اندازی کمپین های اعتراضی، خشم خود را تخلیه و به عنصری خنثی برای جامعه بدل می شود. آنچه حقیقی با رندی و زیرکی ترسیم می کند دست های پنهانی است که انبوه کاربران را در چنبره خود گرفته اند. تمام فعل و انفعالات را ریز نظر دارند. با بهرگیری از احساسات قشری مردم، آنها را به سمت و سوی دلخواه خود هدایت می کنند. سخنگوی معترضی که شدیدترین توهین ها را به سوی حسن گسیل می دارد عضوی از همین مافیای خاموش پشت پرده است. برای به سرانجام رساندن ماموریت. در این بازی بی شرمانه هر کس وظیفه ای دارد. محدثه خود را شیفته حسن و کارهای او معرفی می کند. به سان سایه با وی در حرکت است. اسرار رابطه عاطفی او و شیوا مهاجر و کلیه امورات زندگی حسن را می داند. از ضعف حسن در ارتباط با جنس مخالف سوءاستفاده می کند برای نزدیک شدن هر چه بیشتر به او. ماموری در پوششی فریبنده. تغییر نام وی اشاره ای است به کابران معلوم الحالی که با رخنه کردن در میان جمع، نه تنها خوراک روزانه و دلمشغولی های متنوع آنها را فراهم می آورند بلکه به خصوصی ترین اطلاعات افراد نیز دست می یابند. از این روست که فیلمساز از سر تاسف بر حماقت، جهل و ساده انگاری عرضه کننده و متقاضی نیشخندی زهراگین روانه می کند. مطبوع ترین وجه نمایشی کار حقیقی در برخورد انتقادآمیز وی با هر دو طیف است. از نگاه او هم سینماگر و هم کاربر به یک میزان و به یک پایه، در بوجود آمدن وضعیت حال حاضر سهیم هستند.
حقیقی در صحنه پایانی با تصویری ساده و زودگذر فرایند مرگ قهرمان سازی در عالم سینما را گوشزد می کند. حسن با قرار دادن دو دست به شکل شماتیک دوربین مقابل صورت همایون، وی را قهرمان خطاب می کند و لحظاتی بعد حسن قهرمان کاربران فضای می شود. فاصله نفرت و عشق در چشم بهزدنی پیموده شده و عطش درونی او یعنی محبوبیت و عزیز پنداشته شدن نایل آمده. اما نه بواسطه ساخت فیلم و ابراز هنر و خلاقیت که به واسطه شرکت در بازی «به نمایش گذاشتن».
برای اجرای آن به بهترین شکل. کشته شدن خوک در پایان داستان به معنای بازگشت حسن و دست شستن از رفتارهای پیشین نیست. او خود به خوک جدیدی بدل شده که با جنازه یگانه همراه و همدم قدیمی اش، همایون عکس یادگای می گیرد و با اشتراک آن، بازی «به نمایش گذاشتن» را جانی تازه می بخشد. اکنون حسن قهرمان جماعتی است که سطح انتظارشان از سینما و سینماگر تا این حد فرومایه و اندک بینانه است.
فصل پایانی فیلم به رغم گشایش گره ها و به هدف رسیدن حسن، تلخ و گزنده به اتمام می رسد. او در بازی مرموزی شراکت جسته و هم پیمان شده که نتیجه اش ادامه روند گذشته است. به بیانی دیگر حسن نیز از بازی خوردن و آلت دست قرار گرفتن خرسند است و بر خود می بالد. بدون آنکه بداند در انجام ماموریتی یاری رسانده، به همین سبب مستوجب پاداش است. تا زمان سر آمدن تاریخ انقضایش.

بخوانید:  گذری بر تحریمها؛ ضیاء مصباح