پایگاه خبری نمانامه: در سال های دهۀ ۴۰ یعنی از ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۹ در یکی از شهرهای غرب کرمانشاه که شاه آباد نامیده می شد و نام امروزآن اسلام آباد است دبیر ریاضی بودم، یعنی حساب و هندسه و جبر و مثلثات درس می دادم. زندگی ام طوری بود که ناچار بودم در کرمانشاه زندگی کنم. پس صبح زود برای رفتن به محل تدریس ام راه می افتادم سوار ماشین کرایه می شدم به آن جا می رفتم و غروب پس از تعطیل دبیرستان، با یکی از همان ماشین ها به کرمانشاه بر می گشتم. تمام سواری های قراضه و درب و داغان در آن سال‌ها در خط کرمانشاه – شاه آباد غرب کار می‌کردند. راننده ها مرا می شناختند و با خود می‌بردند و تقریباً دوست شده بودیم. یکی از این راننده ها نامش :” علی اکبر” بود که مردم به او آلک می گفتند و هیکلی درشت و تنومند داشت و سبیل‌های سیاه و درازش را از دو طرف تاب داده بود. قیافه ی او درست شبیه مردی بود که در فیلم های چارلی چاپلین اغلب با چارلی درگیر می شد و نماد قدرت و زورگویی بود و گاهی هم در نقش پاسبان بازی می کرد و چارلی ریزه میزه همیشه از عهده او بر می آمد.

الک چنان قدرت‌مند بود که گاهی برای نگه‌داشتن سواری قراضه اش پای چپ خود را بیرون می آورد و روی جاده می کشید و ماشین را نگه می داشت.
گاهی که خانم هایی در صندلی عقب می نشستند کار او شروع می شد. یعنی موتور روشن را استارت می زد و با سر و صدای زیاد خاموش می شد. آلک رو به مسافران می کرد و با افسوس می گفت: ماشین خراب شد. بیرون می رفت و کارتنی را که تا کرده و پشت صندلی گذاشته بود در می آورد و می انداخت پایین زیر ماشین خودش روی آن رو به بالا دراز می کشید و از آن زیر از درز و شکاف های ماشین که زیاد هم بودند چشم چرانی می‌کرد.یک روز که به سوی کرمانشاه بر می گشتیم چند بار این کار را انجام داد و داشت دیر می شد من اعتراض کردم و در گوشش گفتم: ” داش آلک من باید به کرمانشاه برسم و مادرم منتظر است معطل نکن”. برگشت و نگاهم کرد. نگاه کردن عاقل اندر سفیه و سپس گفت: ” داش علی اشرف تو جوان تمیز و پاکی هستی خواهش می کنم در اموراتی که وارد نیستی دخالت نکن بگذار کارم را بکنم”. من ساکت شدم. پس از آن برای مدتی او را ندیدم تا این که در کرمانشاه دستگیر شدم و به زندان افتادم. یک روز در حیاط زندان کرمانشاه با زندانیان عادی مشغول قدم زدن دور حیاط بودیم که ناگهان بلندگو خبر داد که بازداشتی جدیدی وارد می شود. در حیاط زندان باز شد و در وسط در آلک سبیل که در دو طرفش دو پاسبان ایستاده و دست‌های او را در دست‌بند داشتند پیدا شد، ما هم دور او جمع شدیم و سلام و احوال‌پرسی کردیم. وقتی دور و برش خلوت شد. او را به کناری بردم و از او پرسیدم. “آلک خدا بد ندهد! چطور شد؟ چه پیش آمده؟ ” مرا کناری کشید و گفت: هیچی، بدبختی دو نفر با هم دعوا می کردند رفتم آن ها را جدا کنم . یکی ورده ورده۱ می کرد و لجباز بود هر چه گفتم دست بردار و برو از رو نمی رفت تا این که گفتم پدرت و در میارم، برو اگر دست برنداری دیگر هر چه پیش آمد، مقصر خودتی. رفتم جلو و با سر به سوی سینه اش فشار دادم و نعره کشیدم ناگهان رنگش پرید و افتاد و مرد.
– همین
– آری همین
– خب، بعدش چه شد؟
– مرا به دادگاه بردند و به جرم قتل غیر عمد ۵ سال زندان برایم بریدند.
او و مرا در یک اتاق انداختند چون من هنوز زیر بازجویی بودم و ممنوع الملاقات ، توی ایوان جایم بود تا وقتی که در اتاق جایی خالی شود. شب ها توی ایوان زیر لانه کبوتر های کوهی
می خوابیدم و صبح زود سر و صورتم پر از فضله های کبوتر بود.
می آمد روی سرم و سری تکان می داد و افسوس می خورد. مرا می برد سر و صورتم را درکنار حوض می شست و حوله ای به سرم می پیچید و می آورد توی اتاق. تمام سی چهل نفر داخل اتاق را وادار به مطالعه کرده بودم برای هر کسی مطابق توانای اش کتابی از کتابخانه ی زندان می گرفتم و همه می نشستند دور تا دور اتاق و مطالعه می کردند.
یک روز آلک آمد نزد من و گفت داش علی یک کتابی هم برای من بیاور تا من مشغول شوم اما کتاب به هیکلم بخورد و از این کتاب های ریزه میزه و فسقلی نباشد که باعث افت من می شود. رفتم توی کتابخانه و دنبال کتاب کت و کلفت گشتم. دیدم کتابی ضخیم هست به نام اسرار سازمان سیا آن را آوردم و به آلک دادم با دیدن کتاب خوشحال شد . گفت : آهان این همان است که می خواستم. گفتم اگر به اشکالی بر خوردی بیار تا من برایت شرح بدهم.
اواخر پاییز بود و زندان پر از روستاییانی شده بود که سر خرمن دعوا کرده بودند و آن ها را به زندان می آوردند. یک روز که همه نشسته بودیم و مشغول کتاب خواندن بودیم یک روستایی آمد در اتاق و دید که همه مشغول مطالعه اند. ناگهان با دیدن آلک سیبیل در بالای اتاق سلام بلندی کرد و تعظیم کنان به سوی او رفت و کتاب را از دست او گرفت و با احترام تمام سه بار بوسید و عقب عقب از اتاق خارج شد. آلک دیگر خیلی باد کرده بود و زیر لب می خندید.
با همۀ اینها آلک دارای قلبی مهربان بود. جای مرا توی اتاق برد و چون بالش و پتو نداشتم، بالش و پتوی خود را به من داد و از باران فضله ها نجاتم داد. یک روز هم جوان ریز نقشی را همراه خود آورد و به من گفت داش علی این جوان امروز و فردا آزاد می شود اگر نوشته ای یا پیغامی داری بده به این محمد تا برایت بیرون ببرد.