گزارش : گلپر فصاحت

نویسنده: ادگار لارنس دکتروف 

مترجم: سید سعید کلاتی

انتشارات هیرمند | ۱۶۰ صفحه | چاپ اول سال ۱۳۹۶

 

پایگاه خبری نمانامه: ادگار لارنس دکتروف، نویسنده‌ی امریکایی، که او را با رمان “رگتایم” می­شناسیم، ابتدا رشته­ی فلسفه و سپس رشته­ی نمایش انگلیسی خوانده است. آخرین رمان او با نام “مغز اندرو” در سال ۲۰۱۴ ، یک سال قبل از مرگش، نوشته شده که بی شک یکی از جذاب‌ترین کتاب­های اوست.

“مغز اندرو” در قالب یک گفتگوی دو نفره بین اندرو و روانکاو نوشته شده. در خلال این گفتگو، اندرو ذره ذره اتفاق­های زندگیش را به روانکاو می­گوید. کتاب مبنای قوی روانشناسی دارد. لابلای گفتگوها، راوی گریزی هر چند نامحسوس به اتفاقات تاریخی زده است. اندرو در حین تعریف خاطره­ها، گاهی از خودش به صورت اول شخص یاد می­کند و گاهی خودش را از دور می­بیند و انگار دارد همچون یک روانشناس، خودش را رصد می­کند. این رفت و برگشت­ها بین اول شخص و سوم شخص، بر جذابیت ماجرا افزوده است. از دست دادن فرزند در اولین ازدواج اندرو، نقطه­ی عطفی در زندگی او می­شود که باقی اتفاق­های پیش آمده را برایش رقم می­زند. اندرو همسر دومش را نیز از دست می­دهد و از سر ناچاری مجبور می­شود فرزندی را که حاصل ازدواج دوم اوست؛ برای نگهداری به همسر اولش بسپارد.

اندرو یک استاد دانشگاه روان شناسی شناختی است که به همراه همسرش مارتا و دختر نوزادش زندگی می کند. در اثر اشتباه محرز اندرو، نوزاد جان خود را از دست می دهد و این امر باعث می شود که مارتا  روز به روز از او دورتر شود.

اندرو دست به تبعیدی خودخواسته می زند و به شهرستانی دوردست در مناطق سرخ پوست نشین امریکا می رود و در دانشگاه آن شهر مشغول تدریس می شود. بعد از مدتی عاشق یکی از شاگردهایش به نام بریونی می شود و با او ازدواج می کند و صاحب دختری به نام ویلا می شود. آنها با هم به نیویورک نقل مکان می کنند، اما در حوادث یازده سپتامبر ۲۰۰۱ اندرو بار دیگر یکی دیگر از عزیزانش را از دست می دهد و این تصور در او تقویت می شود که هر جا می رود تنها مایه شر و ادبار است…

داستان روایت خطی ندارد و بر طبق معیار ذهنی اندرو ، خاطره­ها پس و پیش بازگو می­شوند. از توالی منطقی اتفاق­ها خبری نیست. روانکاو، تنها نقش هدایت­گر را بر عهده دارد و اندرو بار روانکاوی خود را نیز بر دوش می­کشد.

توصیف­ صحنه­ها و کنش اندرو با افرادی که در زندگی او نقشی داشتند، بار جذابیت روایت را بالا می­برد. روان بودن ترجمه­ی این کتاب نیز، از محسنات آن است.

 

بریده­ای از”مغز اندرو”:

“با خود فکر می کردم چگونه جنگ از ما انسان می سازد. چگونه اشکال مختلف جنگ، از منازعه­ی محترمانه گرفته تا تجاوز و غارت، حملات کثیف سیاسی تا قتل، شکلی مشروع به خود گرفته است. دعواهای شبانه­مان بیرون از مشروب فروشی­ها، جروبحث های پراسترس­مان در اتاق خواب­های شیک و مجلل، فحاشی های مهلک­مان در دادگاه های خانواده. پدر و مادرهایی که بچه هایشان را کتک می زنند؛ بچه های قلدری که در مدرسه به ضعیف­ترها زور می گویند؛ کارمندان کت و شلوارپوشی که برای گرفتن ترفیع حاضرند آدم بکشند. رانندگانی که جلوی هم می پیچند، مردمی که در صف مترو یکدیگر را هل می دهند، ملت هایی که جنگ به پا می کنند، روی هم بمب می ریزند، به سواحل هم هجوم می برند، هر روز یک جای دنیا کودتای نظامی می کنند، هر روز شمار زیادی آدم ناپدید می شود، فقرا در چادرهای اردوگاهشان می میرند، جنگ های پاکسازی قومی، جنگ بر سر مواد مخدر، کشتارهای تروریستی، انواع و اقسام خشونت به اسم مذهب یا چیزهای دیگر …”

 

در جایی دیگر از کتاب می­خوانیم:

“فکر می­کنی این داستان را از خودم ساختم؟”

“نه ، البته که نه، فقط در عجبم چرا اینقدر طول کشید تا این ماجرا را تعریف کنی؟”

“من به جای کسی زندگی نمی­کنم ، دکتر. این را قبلا نگفتم چون درباره­ی مسائلی که برایم مهم­تر بودند صحبت کردم.”

“بسیار خب.”

“به علاوه او کسی نبود که بخواهم باهاش کلاس بگذارم. به او رای ندادم و دواطلبانه دنبالش نرفته بودم. او در طول این جلسات اصلا خودش را نشان نداد و تنها بعد از تمام شدن همه چیز جلو آمد. (فکر می­کند) از این گذشته، مگر آشنایی با آدم­های بزرگ و معروف از مصادیق خودستایی نیست؟ اما این که او هم اتاقی­ام بود، دلیلی برای مباهاتم نیست. شاید اگر ابتدا به این مساله اشاره می­کردم، این­طور به نظر نمی­رسید که این آخرین چیز در دنیاست که می­خواهم درباره­اش حرف بزنم.”

“نه نه، حرفت را باور می­کنم. مهم این است که اینجایی، درسته؟”

“گذشته از این حرف­ها، دارم درباره­ی خودم حرف می­زنم، من یک شهروند حساس به تاریخ کشورم هستم. هم­اتاقی­ام از راه انتخابات عادی و سالم ، رئیس جمهور امریکا نشده بود …”