گزارش : گلپر فصاحت

مهدى هریجى متولد ۶ /١٢ /١٣٧١ در شهرستان چالوس، و فارغ التحصیل کارشناسی ارشد رشته حقوق خصوصى است.
او یکی از ترانه‌سُرایان خوش قلم و جوانی هستند، که ترانه‌های دلنشینی از نوشته‌های وی، به اجرا درآمده.
از دوران دبیرستان و تحصیل در رشته علوم انسانى، به ادبیات علاقه‌مند بود. رفته رفته این علاقه بیشتر شد و جدى تر از قبل در زمینه‌ی ادبیات مطالعه کرد.
در همان دوران به عنوان تجربه و تمرین یک سرى متن‌ها و نوشته‌هایى شبیه به شعر می‌سرود. اما متاسفانه هیچکدام از آن اشعار را نگه نداشت و آن‌ها را بعد نوشتن از بین می‌برد.
در دوره کارشناسى با دوست شاعری به نام مهدى محمودى از استان گلستان آشنا شد.
همنشینى و مصاحبت مهدی هریجی با این دوست، باعث شد تا نوشتن برایش جدی‌تر بشود. او از سال ٩١ شروع به نوشتن شعر و ترانه کرد.
بعد از مدتى با انجمن شعر و ترانه‌ی شهرستان نوشهر آشنا شد که در آن زمان آقاى مهدى موسوى میرکلایى مدیریت انجمن رو بر عهده داشت.
حضور مستمر و پیگیرى براى یادگیرى از دوستان و اساتید حاضر در این انجمن باعث شد تا بتواند خود و قلمش را پرورش بدهد.

کارهاى اجرایى آقای مهدی هریجی تاکنون:
تنگ بى ماهى (محمدرضا مالمیر)
دست از سرم بردار(سعید بحرى)
آغوش تو( محمدصادق فاطمى)
لیلاى غرق خون (محمدصادق فاطمى)
چشمات(محمدصادق فاطمى)

همچنین اشعار مهدی هریجی برگزیده‌ی اولین جشنواره شعر استانى “جرأت دریا” در استان مازندران در بخش ترانه؛ و برگزیده ی جشنواره‌ی دانشجویى “شعر آیینى و آزاد” در شهرستان چالوس در بخش ترانه، و برگزیده‌ی جشنواره‌ی “شعر استانى دفاع مقدس” در شهرستان نوشهر در بخش ترانه شده است.

بخوانید:  زندگینامه داریوش احمدی

🔸
با یه زخم کوچیک پیشونى
با نگاه عجیبِ مردونه اش
با یه سیگار دائمى رو لب
با کلاه همیشه وارونه اش
((از همه دخترا، دل میبرد))

توو جوونیش خیلى روزارو
با یه عالم رفیق شب میکرد
با یه چوبِ به دس تراشیده
همه ى روستا رو وجب میکرد
((از رفیقاش یه چوب دستى موند))

کنج گنجه اش یه کیسه باروت از
خاطرات تنفگ جا مونده
هیچکى یادش نمونده که چن بار!
نوچه ى خانو از محل رونده
((تک و تنها،قشون مردم بود))

اما امروز روزگار انگار
قصه شو جور دیگه اى خونده
از همه پهلوون رضاى محل
چل و پنج کیلو مش رضا مونده
((اما چشماش هنوز مغروره))

مش رضاى محلمون هر روز
از سر صبح تا سیاهى شب
با کلاه همیشه وارونه اش
با یه سیگار دائمى رو لب
((با خودش از دل خودش میگه))

تنگِ قلبش براى اون روزا
عاصىِ از شباى تکراریش
هنوزم ترسى توو وجودش نیس
جز هراس و غم شب ادراریش
((واسه مردن خدا خدا میکرد))

صبح یک روز سرد پاییزى
وقتى قلب درخت میلرزید
وقتى از سقف آسمون محل
برگ و بارون و درد میبارید
((مش رضا؛نه، پهلوون رضا پر زد))

✍🏻مهدى هریجى

🔸
((خسته نباشى دلاور))
این آخرین پیغام بود
از پشت امواج بى سى مى
که طوفان سُرب میان سینه ام را
از چشمانش پنهان میکرد
من شکست خورده بودم
اما
به فرمانده ایمان داشتم

✍🏻مهدى هریجى