گفتگوی گلپر فصاحت کارشناس کتاب با مراد حسین عباسپور 


شناسه خبر : 46777 | تاریخ انتشار : ۱۳ آذر ۱۳۹۶ - ۱۸:۲۱ | تعداد دیدگاه : ۰ | ارسال توسط :

گزارش : گلپر فصاحت 

مراد حسین عباسپور ، که با نام هنری م.ح.عباسپور شناخته شده است، دانش آموخته ی رشته ی فلسفه از دانشگاه تهران است. با او در جلسات نقد داستان آشنا شدم. نقدهای سنجیده و فنی او بر داستان ها مرا بر آن داشت که بیشتر با ایشان آشنا شوم. او مدتی درگیر شعر کلاسیک بوده و چند سالی را به سرودن شعر نو گذرانده است و بعد شعر را کنار می گذارد و به گفته ی خودش در خانه دائمی داستان اقامت می کند. حالا نزدیک به دو دهه است که درگیر داستان و نقد داستان و تحقیق در حوزه های ادبی و هنری است. اولین کتاب وی به نام «کافکا روایتگر تراژدی مدرن» در نقد آثار کافکا در سال ۱۳۸۳ به چاپ رسید. سپس کتابی در نقد آثار «مارسل پروست» نویسنده ی فرانسوی با عنوان «پروست کلیددار کتاب کلیسای زمان» را به نگارش در آورد. سومین کتاب وی به نام «وولف پوشش نیمه شفاف زندگی» در نقد و بررسی آثار ویرجینیا وولف، در سال ۱۳۸۷ به چاپ رسید. از سال ۱۳۸۷ کار روی بکت را آغاز کرد که نتیجه ی آن کتاب – در دست چاپ- بکت پایان بازی نوشتن است. همچنین کتاب «هنر و فلاکت» که در آن به بررسی آثار صادق هدایت پرداخته است در سال ۱۳۹۳ از سوی نشر ققنوس روی پیشخوان کتاب فروشی ها قرار گرفت. مراد حسین عباسپور ترجمه ی نمایشنامه ی «در انتظار گودو» را هم در کارنامه ی ادبی خود دارد. همچنین رمانی به نام «اسپینوزای من» که به واسطه ی نشر روزگار در سال ۱۳۹۴ از او به جاپ رسیده است. این رمان اخیرا به چاپ دوم رسیده و این خود بهانه ای شد برای گفتگو با مراد حسین عباسپور: آقای عباسپور ، تحقیق روی نویسنده های دیگر کار دشواری است چه شد که این شکل از کار را انتخاب کردید؟

شاید بشود یک جور دیگر سوال را مطرح کرد. به دیگری پرداختن چه ضرورتی دارد؟ اصلا دیگری کیست و چه اهمیتی دارد؟ و بالاخره این جمله ی بکت که چه اهمیت دارد چه کسی سخن می گوید؟ شاید بیرون از ادبیات بتوان بدون توجه به دیگری زندگی کرد اما در ادبیات و آن گاه که کار نوشتن به میان می آید این امر تقریبا ناممکن است. احتمالا اگر سارتر هم درگیر نوشتن نبود هیچ وقت حس نمی کرد که دیگری جهنم است. کما این که دیگری قبل از آن که جهنم یا هر چیز دیگری باشد، دیگری است و به خودی خود جهنم نیست صرفا به این دلیل ساده که الف الف است.از این ها که بگذریم ما همواره کنجکاویم به این که بدانیم آنهایی که دوستشان داریم – بخصوص آن هایی که دوستشان داریم- چگونه زندگی کرده اند، با چه کسانی بوده اند و بیشتر به کدام کافه ها رفت و آمد کرده اند. این کنجکاوی شاید بیرون از دایره ی ادبیات و هنر نباشد یا کمرنگ تر باشد مثل این که انیشتین کجا به دنیا آمده، در چه مدرسه ای درس خوانده، فرزند چندم خانواده بوده و مثلا نوشیدنی مورد علاقه اش چه بوده است؟ یا نیوتن یا هایزنبرگ و … که آدم های کمی هم نیستند. اما می شود از آنها گذشت در حالیکه نمی شود از کافکا، کی یرکه گار، ونگوگ، هدایت و … گذشت.

هزاری هم که بارت از مرگ نویسنده و این چیزها حرف بزند و تا آخر هم وی حرفش بماند. به خصوص در مورد آدم هایی از سنخ کافکا که اثرشان به زندگی اشان گره خورده است. کاری نمی شود کرد. فقط همان موقع که درگیر نوشتن هستی فکر می کنی شاید بهتر بود که بارت این جمله را نگفته بود. چون بارت آدم کمی نیست. نمی شود گفت برای خودش گفته، حتی نمی شود گفت کاش اصلا بارتی نبود. اما می شود گفت با کسب اجازه از بارت.

مراد حسین عباسپور : نکته دیگر این که نگاه کنیم ببینیم ادبیات کجاها بالیده است و چرا جاهای دیگر این اتفاق نیفتاده است یا کمتر رخ داده است؟ چیزی که هست این که ما موجودات منفردی نیستیم یا دقیقتر این که ما همین که وارد ادبیات می شویم دیگر صرفا موجوداتی نیستیم و به عبارتی شاید بیش از آن که انسان هایی باشیم در مراوده با هم و درگیر احوال پرسی ها، دوستی ها و دشمنی های روزمره، متن هایی هستیم که به روی هم گشوده شده ایم. این را دیگر نمی شود انکار کرد مگر این که هنوز در بیرون از ادبیات باشیم. به عبارتی تا وقتی ادبیات هست ما هستیم. بیرون از ادبیات و در غیاب ادبیات انگار انسان معنا ندارد یا دست کم برای طیفی از آدم ها معنا ندارد. من از مقایسه کردن خوشم نمی آید. اما آنجا دلوز می آید در مورد نیچه کار می کند، دریدا در مورد هوسرل و هیدگر و بعد خود دلوز هم موضوع می شود، خود دریدا هم موضوع می شود. این سلسله ی – سوژه، ابژه – آن جا نقطه ی پایان ندارد. مثلا کریستوا در اولین آثارش به باختین می پردازد که خود قسمت عمده ای از عمرش را به پای داستایوسکی گذاشته بود و بعد هم آدمهای زیادی می آیند قستی از عمرشان را صرف اندیشه های کریستوا می کنند.

اما این جا ظاهرا خبری از این چیزها نیست. ضرورتش حس نمی شود. ما به جای شیفتگی به اندیشه ها، شیفته ی افراد هستیم و کاش شیفته ی افراد بودیم، شیفته ی خودمان هستیم. شیفته ی خودمان و یکی دو تای دیگر مثل حافظ، مثل مولانا. همین. من نمی دانم مثلا یک نفر مثل دولت آبادی، مثل گلشیری باید چکار می کرد که یک نویسنده ی جوان حیفش نیاید یک سال از عمر ناقابلش را صرف تحقیق و تفحص در آثار و احوال این حضرات بکند. از همان اول می خواهیم پا جای پای این آدم ها بگذاریم بی آن که بدانیم یا کنجکاو باشیم که این ها چه راه صعبی را طی کرده اند. چه دشواری ها و شب نخوابی ها و … بگذریم. با این حرف ها چیزی درست نمی شود.

احتمالا یکی از ایراد های ما، البته اگر قبول کنیم که اصلا ایرادی داریم، همین است. من نمی خواستم اینگونه باشد. به همین خاطر بود که رفتم سراغ کافکا، سراغ پروست، وولف و صادق هدایت. همه ی این ها نشانه هایی بودند که مرا به بکت برسانند. چیزی بیش از شیفتگی. یک جور مقصد نهایی، یک جور ضرورت. حتا اگر درنگ کردن در این ها منتهی به نوشتن آن سیاهه ها نمی شد باز من چیزی را از دست نمی دادم. چون لازمه ی اول و آخر نویسنده شدن به گمان من خواندن و خوب خواندن است.


کار روی صادق هدایت یک مقداری فرق می کند. ضرورتی که مشخص نیست از کجا آب می خورد. یک مقدار ادای دین است؛ این جمله ی دولت آبادی که ما همه از تاریکخانه هدایت بیرون آمده ایم. و یک مقدار بیشتری این که آدم باید تکلیف خودش را مشخص کند.گلشیری یک جایی گفته است چند بار – درست یادم نیست – بوف کور را خواندم بعد گفتم من باید تکلیف خودم را با این کتاب مشخص کنم و شازده احتجاب را نوشتم. «هنر و فلاکت» به چهار یا پنج سال قبل برمی گردد. من قصد نداشتم روی نویسنده های ایرانی کار کنم.

حین خواندن نامه های هدایت چشمم خورد به جمله ای و همان جا گوشه ی صفحه نوشتم من باید روی هدایت کار کنم. بعد دیدم از زاویه های مختلف به این نویسنده ی بزرگ پرداخته شده بود، چیزی نزدیک به پنجاه تا شصت کتاب و بی شمار مقاله. که تعدادی از آن ها هم بد نبودند و خوب بودند اما آنچه مساله ی من بود، یعنی شکل گرایی آثار این نویسنده، مسکوت مانده بود.

بنابراین گذشته از محدودیت های کلی، من باید چیزی می نوشتم که قبلا نوشته نشده بود. سوال این جاست که چگونه یک نویسند ی شرقی می تواند تا این حد – این که می گویم تا این حد نه این که خیلی باشد و به سر هدایت و ادبیات فارسی زیاد باشد- نویسنده های اروپایی و به خصوص نویسنده های فرانسوی را به تحسین وادارد؟ اگر مساله نیهیلسم و این جور چیزها باشد که آن ها از سوفوکل بگیر تا ژرار دو نروال و فردینان سلین، بی نهایت آدم داشته اند درشت تر از هدایت. بنابراین چیز دیگری در این آدم بوده که از نظر من همان مقوله ی فرم است که چیز کمی نیست و کهنه ناشدنی تر از هر چیز دیگری است.

من خودم هم به فرمالیست ها نزدیک ترم و هم سو با آن ها معتقدم این فرم است که محتوا را می آفریند. این شد که به شکل شناسی در آثار هدایت پرداختم و نتیجه بعد از یک و نیم تا دو سال کتابی شد به نام «هنر وفلاکت» که اگرنه درخور هدایت و اگرنه بهترین کار در مورد او که … بگذریم. هر چند من باز معتقدم مشک همیشه آن نیست که عطار بگوید.

صادق هدایت

 در مورد اولین رمانتان – اسپینوزای من- برایمان بگویید. در چه ژانری نوشته شده و مخاطبانش چه طیفی از کتاب خوان ها هستند؟


مثل دیگر کارهای من شاید بشود اسپینوزا را هم به گونه ای سلبی تعریف کرد. اسپینوزا یک رمان اجتماعی نیست، واقع گرا هم نیست، فراواقع گرا هم نیست. چون آدم ها هستند ولو این که درست همان هایی نباشند که اطراف ما هستند اما آدم اند و هنوز اسم دارند و چیز یا چیزهایی می خواهند و چیز یا چیزهایی نمی خواهند و از جایی به جایی حرکت می کنند و گاه کشیده می شوند.

با این همه رمان از این حیث که کار اول من است و نوشتن آن به ده سال قبل برمی گردد حتی به لحاظ زبانی کاستی هایی دارد. من مقداری با زبان و مقداری با زمان و چه و چه بازی کرده ام اما خودم اعتراف می کنم کافی نیست. احتمالا خواسته ام چیزی غیر از همه ی آن چیزهایی باشد که هر روز از زیر چاپ بیرون می آید، اما خواست چیزی لزوما به معنای محقق شدن آن چیز نیست.
م.ح.عباسپور

 مقالات زیادی هم به قلم شما در حوزه های مختلف به چاپ رسیده اگر مایلید کمی هم در مورد مقالات و روند تحقیق و نگارش آن ها برایمان بگویید.
یک مقداری پراکندگی در مقالات هست. هم به لحاظ زبانی و هم به لحاظ موضوعی. نخستین آن ها به دو دهه قبل بر می گردد. آخرینشان … درست یادم نیست. چیزی که هست در مورد مقالات، من سختگیری کم تری به خودم داده ام و ممکن است بعضی از آن ها چندان که باید جدی نباشند. بیشتر آن ها در مورد ادبیات داستانی اند، چندتایی هم در مورد شعر و سینما و فلسفه و … همین ها

م.ح.عباسپور به غیر از تألیف کتاب، مقاله های زیادی در مورد نویسنده ها و شاعرها نیز نوشته اند. و همچنین چند کتاب از ایشان در حال چاپ است که در این قسمت از گفتگو به آن اشاره شده است.

داستان دنیایی است که تکه تکه سر بر می آورد

گفتگو ی گلپرفصاحت با م.ح.عباسپور| قسمت چهارم

 آیا قصد ندارید مقالات خود را به صورت یک مجموعه در آورید؟

نمی دانم ضرورتی داشته باشد یا نه. خودم که تا حالا چنین ضرورتی حس نکرده ام. شاید همان چیزی که در سوال قبلی اشاره کردم یعنی گسیختگی مقالات تا به این لحظه مانع از نه فقط چاپ شدن، که حتی تصمیم من به چاپ کردن آن ها باشد. چون در مورد دیگر نوشته ها یعنی داستان ها و رمان ها و … هم تا به حال تنها نیمی از آن ها به زیور طبع آراسته شده اند. در حالیکه من اگرچه اصراری به چاپ کردن آن ها نداشته ام اما اصراری به چاپ نکردن آن ها هم نداشته ام.

گاهی چیزها – همه چیز- راه خودشان را می روند بی نیاز به خواست و اراده ی ما. در مورد مقالات از چندسال قبل ناشری چندبار از من خواست که آن ها را به او بسپارم و من هربار به بهانه های مختلف و غالبا مضحک از این امر شانه خالی کردم؛ مثل این که یک دست نیستند، پراکنده اند، طولانی اند و … شاید هم روزی آن ها را تحت عنوان کلی «تاملات» به دست چاپ سپردم … نمی دانم. اما می دانم اگر هم تا به آخر چاپ نشوند کسی – نه من و نه دیگران – چیزی از دست نداده است. یعنی این که همچنان ضرورتش را حس نکرده ام و اگر تا این لحظه که در میانه ام، این ضرورت حس نشده، بعدا که به مرز پختگی و جزغاله شدن برسم کم و کم رنگ تر می شود.

 گویا قرار است رمان «جای خالی پروانه» و مجموعه داستان های «ایستگاه بعد قیطریه» و «الهه های آتنی» به زودی از زیر چاپ در بیایند. کمی هم از آن ها بگویید و این که این تنوع کار از رمان تا داستان کوتاه و ترجمه و تحقیق برای شما چطور اتفاق می افتد؟

نمی شود اسمش را گذاشت تنوع. شما خودتان اهل نوشتن هستید و می دانید رمان و داستان کوتاه دو چیز کاملا متمایز نیستند. نقد ها و مقالاتی هم که در مورد دیگران نوشته ام بیشتر به خاطر آن بوده که به آن خود واقعی ام دست پیدا کنم. یک جور بسط دادن خود. و در نهایت ساختن آن خانه ی معهود درونی. هر کس دوست دارد برای خودش خانه ای داشته باشد. حالا یک نفر دوست دارد مثلا در فلان جای شهر این خانه را برپا کند من دوست دارم در جایی غیر از آن جا، غیر از هرجا، در درون خودم، خانه ای بسازم. این حق من است که برای خودم و صرفا برای خودم خانه ای داشته باشم.

هایدگر می گوید «خانه سهم من از جهان است» غیر از این است؟ از این ها گذشته در مورد «جای خالی پروانه»، «ایستگاه بعد قیطریه» و «الاهه های آتنی» بهتر است چیزی نگوییم و بگذاریم که از زیر چاپ در بیایند و دیگران نظر بدهند یا نظر ندهند. اما «جای خالی …» از آن دست آثاری است که … بگذریم.

به طور کلی شما داستان هایتان را برای چه طیفی می نویسد؟


به گمان من هرکس داستانش را قبل از همه برای خودش می نویسد. این که می گویم برای خودش یعنی آدم هایی از سنخ خودش که هر لحظه کم و کم تر می شوند. حالا یک نفر ممکن است بیست و چند سال داشته باشد و دویست سیصد کتاب بیشتر نخوانده باشد، برای آدم های بیست و چند ساله ای می نویسد که دویست سیصد کتاب بیشتر نخوانده اند. یک نفر هم ممکن است دوبرابر این عمر کرده باشد و چند برابر بیشتر خوانده باشد یا دست کم کتاب های جدی تری خوانده باشد، برای همان ها می نویسد. من قبلا هم گفته ام برای آدم های چهل و دو ساله ای می نویسم که دو یا سه هزار جلد خوانده اند و بیش از نیمی از این کتاب ها جدی بوده است. نمی شود به صرف این که دیگران حوصله ندارند و یا حوصله ی شکل دیگری از نوشتن را ندارند به همان شیوه ی مالوف و خاک خورده نوشت و در همان «جاده ی کسالت بار قدیمی» قدم زد به قول بکت.

 اگر قرار به انتخاب باشد بین نوشتن داستان و کار روی نویسندگان دیگر کدام یک را ترجیح می دهید؟


نوشتن داستان. هر داستان دنیایی است که تکه تکه سر بر می آورد. دنیایی تازه با آدم ها و موقعیت های متفاوت. این بنا تا حد امکان باید متمایز از بناهایی باشد که دیگران ساخته اند. شاید بشود گفت هرچه این تمایز بیشتر باشد نویسنده به هدف خود نزدیک تر شده است. اگرنه باید آن را کنار بگذارد و تا دیر نشده در صدد ساخت بنای دیگری برآید.

نوشتن شغل نیست کاش خواندن شغل بود . این ماحصل  قسمت آخر گفتگوی ما با م.ح.عباسپور  است. از وی در مورد درآمد تحقیق و نوشتن پرسیدم. و همینطور او به ما در مورد اینکه اگر قرار باشد دوباره تحقیق کند، چه کسی رابرای تحقیق انتخاب می کند، گفت

گفتگو با م.ح.عباسپور

گلپر فصاحت

 در ایران نوشتن شغل محسوب نمی شود به قولی نان ندارد. برای شما نوشتن و ادبیات آن هم در این سطح و به صورت تمام وقت چطور بوده است؟

– به قول درست یادم نیست چه کسی، من نمی نویسم که بفروشم می نویسم که به یک انسجام درونی برسم. شاید واپس زدن بیهودگیِ بزرگی که در پس زندگی نهفته است ولو برای مدتی کوتاه و تکه تکه. کار دیگری نمی شود کرد.

کافکا یک جایی نوشته: اگر کار دیگری از من برمی آمد به سراغ نوشتن نمی رفتم. حالا تو اگر چیزی نوشتی که فروش هم رفت این بد نیست. بد نیست به این معنا که احتمالا بیشتر خوانده می شود. بالاخره بهترین فرجام برای هر کتابی این است که خوانده شود. مهم این است که آدم با چه چیزی به خرسندی و احساس رضایت می رسد. این در همه ی آدم ها یکی نیست و گاه کاملا متفاوت است.

بد نیست برای هزارمین بار این سخن کافکا را تکرار کنیم: «نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است.» یک جور رهایی از دست چیزی که خودت هم درست نمی دانی چیست. با این تفاصیل در این جمله که نوشتن در این مرز و بوم شغل محسوب نمی شود به همان اندازه که افسوس هست و اندوه، شادمانی هم هست.

بعید نیست اگر نوشتن شغل محسوب می شد ما وضعیت به مراتب اسفناک تری را تجربه می کردیم. چرا که همین حالا هم چیزی که آزاردهنده تر است بیشتر از آن که نبود نویسنده های خوب باشد، نبود خواننده است یا دقیق تر خواننده ی جدی. ما باید و کاش می رسیدیم به این که توی معارفه های اولیه آدم ها را به عنوان خواننده معرفی می کردیم. نه آواز خوان که خواننده ی کتاب که ارج بیشتری نداشته باشد، ارج کم تری هم ندارد. شبیه یک شغل یا هنر یا همان چیزی که یونانی ها تخنه می گفتند.

باید پذیرفت که همیشه این خواننده است که تا حد زیادی ادبیات یک مملکت را شکل می دهد. اگر خواننده توقع کار جدی داشته باشد، نویسنده احساس مسولیت بیشتری می کند و ادبیات به جای «پارک پیمایی، می شود صخره نوردی یا سنگ پیمایی» یک جور عرق ریزان روح که پیشتر به آن اشاره شده است. در هر حال اگر ما همین تعداد خواننده را داشتیم که زیاد هم نیستند اما نگاهشان به ادبیات جدی تر بود، وضعیت به گونه ی دیگری رقم می خورد. یعنی خواننده هایی که نه از سر تفنن و سرگرمی که از سر … هرچیزی غیر از تفنن و سرگرمی، به سراغ ادبیات می آمدند. در این صورت وضع ما اینگونه نبود و هرکسی به خودش اجازه نمی داد به حال ادبیات و نویسنده ها دلسوزی کند. این نشانه خوبی نیست و شابد به وضعیت های تلخ تری هم منجر شود.

عجالتاً که هرچه هست همین است و به قول استراگون در «در انتظار گودو» کاری نمی شود کرد. اگرچه می شد وضعیت به گونه ی دیگری باشد و «نه فقط به حال نویسنده ها غبطه خورد بلکه غبطه هم خورد.» چراکه عمل نوشتن کار ساده ای نیست. و شاید در بین فعالیت های بشری دشوارترین باشد حتی.

 اگر باز هم وسوسه می شدید روی نویسنده ای کار کنید چه کسی را انتخاب می کردید؟

راستش من هربار تصمیم می گیرم که کاری آخرین کارم باشد و هربار می بینم بی آن که خودم بفهمم تخطی کرده ام و دارم روی یک نویسنده ی دیگر، یک دنیای دیگر، کار می کنم. در مورد بکت این تصمیم انگار با یک سوگند درونی همراه بوده و قصد دارم بعد از نوشتن جلد دوم کتاب نقد کردن و نقادی را تا حد زیادی کنار بگذارم. هر چند مطمئن نیستم. اما در هرحال و احتمالا بیشتر وقتم را بگذارم روی کارهای خودم: داستان کوتاه و اگر مهلتی باشد رمان. تا به حال که این گونه نبوده. تقریبا به یکسان وقت مرا گرفته اند و شاید نقدها حتی بیشتر.باید بروم سراغ خودم. تاریکی های درون خودم. همان ها را که تکه های دورتر و محوترِ من هستند به خودم بشناسانم.من باید تا آن جا که ممکن است خودم را تکه تکه کنم آنقدر که حس کنم دیگر چیزی از من نمانده و با خرسندی کنار بروم. این اتفاق با نوشتن داستان و رمان برای من محقق خواهد شد. هر چند بعید نیست یکی دو سال بعد و بعد از بکت یا حتی قبل از جلد دوم کتاب بکت، من سر از یک نویسنده ی دیگر درآورده باشم. آدم های بزرگ کم نیستند که در جوار آن ها بودن، موجب توسع هرچه بیشتر فرد می شود و در همان حال لذتی دیگر گونه به آدم می دهد. «تا در اعماق نظر نکنی اعماق هم بر تو نظر نخواهد کرد» این را نیچه گفته است. باید به اعماق نگریست. به مغاک. یکیش همین دولت آبادی که حتی اگر یک کدام از سه گانه اش – کلیدر، روزگار سپری شده و جای خالی – را نوشته بود به سختی می شد از آن گذشت یا اصلا نمی شد. به هرحال غرض گذران همین چیزی است که اسمش را زندگی گذاشته اند.این هست که هر کس یک جوری زندگی اش را سپری می کند و در نهایت هیچ شکلی محققا بهتر از دیگری نیست. اما این هم هست که برای آن کسی که زندگی کردن در ادبیات را تجربه کرده بازگشت به هر شکل دیگری از زندگی، اگر نه مضحک که غیر قابل تحمل خواهد بود.

 از اینکه در این گفگتو شرکت کردید سپاسگزارم.
من هم از و بسایت هنرلند تشکر می کنم که این فرصت را فراهم کرد تا بتوانم با مخاطبان ارتباط نزدیکی برقرا کنم.

نوشته های مشابه
تاریخچه جبهه ملی ایران
آناهل مزون|بهترین مزون کرج
حسین قره‌چانلو، استاد تاریخ تمدن اسلامی درگذشت
فرخ ساجدی بازیگر درگذشت
نشست خبری فیلم دیدن این فیلم جرم است
پایان فیلمبرداری فیلم نیمه بلند «تنهایی» به کارگردانی رضا رویگری
لیست کامل احزاب ایران
زندگینامه سید علی صالحی
مینو بیگی مستندساز سینمای ایران در اثر سانحه تصادف درگذشت
ثبت دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.