خود هیچ و وفا هیچ و توان هیچ و ثمر هیچ
جز رنج نبودت ثمری بر دگران هیچ

سر تا قدمت غیر ستم بهره نبودی
جز حرف سبک مایه نراندی به دهان هیچ

تا گوش تو کر باشد و چشمان تو در خواب
چشمت نپرد از سر این خواب گران هیچ

جز رنج به جان دگرانت چه رساندی
غیر از غم جانکاه و دو چشمی نگران هیچ

عمری چو مگس هر نجسی را تو مکیدی
عمرت به سر آمد نشدی پاک دهان هیچ

با این ره ویرانه که در پیش گرفتی
آباد نکردی دل مارا به جهان هیچ

رخسار بهارت دل شادان گل اندام
دادی همه را مفت به این باد خزان هیچ

عمرت به ره شیشه و افیون به حدر شد
تا کی تو شوی غرق در این رطل گران هیچ

سودای تو جز بار ستم ها چه ثمر بود
جز زهر ندامت تو نبردی به دهان هیچ

با آدم دیوانه( رضا) هیچ مکن بحث
نزدش سخن پاک میاور به دهان هیچ