* دل سرکش *

نمیدانم چرا امشب دل من سرکش افتاده
گمان از بی قراریها به این دل آتش افتاده

چسان برق نگاه هایش ز چشم دل نهان دارم
چو بینم آن رخ گلگون به رویم دلکش افتاده

نه تنها من شدم پابند آن رخسار تابانش
شود بیتاب هر چشمی که بر آن مهوش افتاده

دو چشمانم ز دیدارش نگردد سیر میدانم
که انوار نگارینی به روی ماهش افتاده

ز آه سینه سوز من عجب دود سیه خیزد
درون خرمن جانم گمانم آتش افتاده

کسی آگه بود از این دل و باران چشمانم
که چشمانش(رضا)پابند روی بیغش افتاده