بزرگی به دهی سفر کرد. زنی که مجذوب سخنان او شده بود از اوخواست تا مهمان وی باشد.
آن بزرگ پذیرفت و مهیای رفتن به خانه زن شد. کدخدای دهکده هراسان خود را به او رسانید و گفت: «این زن، هرزه است به خانه او نروید.»

آن بزرگ به کدخدا گفت: «یکی از دستانت را به من بده.»

کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان او گذاشت.
آنگاه گفت: «حالا کف بزن.»

کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: «هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند.»

آن بزرگ لبخندی زد و پاسخ داد: «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.

بخوانید:  خبرهای داغ از کاخ ها و موزه های تهران در تیر ۹۵