ز سوز دل دو چشمانم به اشک تر کند بازی
درون بحر غمهای دلم گوهر کند بازی
عجب خورشید عالم هم به آه من زند دامن
بسوزد جان بیتابم چو با اخگر کند بازی
نخوابد چشم حیرانم به یاد دیده ی مستش
به دل مژگان خون ریزش چنان خنجر کند بازی
نه تنها شد دلم بازیچه ی حسنش دراین دنیا
یقینا” با دلم دانم که در محشر کند بازی
نخواهم پرده بردارم ز اسرارم در این دفتر
که چون طفل دبستانی بر این دفتر کند بازی
کجا در زیر این گنبد ( رضا ) آسایشی باشد
که با جانم چنان این چرخ بازیگر کند بازی