شاید با مرگ فجیع آتنا دختر هفت ساله پارس آبادی که طعمه هوسرانی یک حیوان انسان نما شد بیشتر به عمق فقر فرهنگی در جامعه ایران پی ببریم. جامعه ای که صبح تا شب تملقش را می کنیم و به قومیت و اصالت و شعارهای پوچ و بیخود تپقش را در می کنیم…

واقعا ایراد کار از کجاست؟ کجای کار این جامعه لنگ می زند که هر چند وقت یک بار شاهد چنین فجایعی می شویم. آن هم سرنوشت یک دختر بچه معصوم…

وقتی امشب این خبر شوم را شنیدم تا صبح خواب به چشمانم نیامد. آن قدر روحم در جریان این مصیبت تحت شعاع قرار گرفت که حتی یک لقمه نان از گلویم پائین نرفت. بغض دردناکی راه نفس کشیدنم را سد کرده بود. به خودم می گفتم چگونه می شود که یک مرد عاقل بالغ دست به چنین کار غیر انسانی بزند؟ چه جور با وجدان خودش کنار آمده که زندگی یک دختر معصوم و بی گناه را به این شکل فنا کند.  مگر می شود. شاید شایعه باشد. می خواستم خودم را قانع بکنم که دروغ است و ای کاش و ای کاش بعضی از راست ها دروغ باشد!!!

هیچ وقت باور نکرده ایم که زیر پوسته آرام این جامعه و آدمهایی که پر از تعصب و غرور و جوانمردی هستند موجودات مریض و کثیفی هم در کنار ما پرورش پیدا کرده اند و چه بسا در چند قدمی حریم زندگی ما وجود منحوسشان پیدا می شود. بعضی وقتها فقط حواسمان به فلان لات و آسمان جلی است که شلوار شش جیب می پوشد و دستمال یزدی دور گردن می بندد ولی از آدمهای موذی و آب زیرکاه اطرافمان غافل می شویم! همان هایی که بیشتر خراب کاریهای یک محله و یک شهر زیر سر آنها بوده است..

همان هایی که شبیه خود ما هستند. دو گوش و دو پا و یک دهن دارند. همه حرکات زندگی بقیه را تکرار می کنند. قدرت تحلیل و تفسیر دارند و زبان نقد جامعه و دم از خداپرستی هم می زنند. آن توکل به خداهای رایج هم ورد زبانشان است و دائم به ادعای حلال و حرام در زندگی، ما را متقاعد به درست بودن خودشان می کنند.

درد اینجاست که همه شبیه هم هستیم. اگر خدا چهره هر فرد را شبیه افکارش خلق می کرد بی شک خیلی از مشکلات بشر حل می شد.

در شب درد آلودی که روح انسانیم در چنین واقعه ای به تلاطم افتاده بود تصمیم گرفتم در تصوراتم به محل زندگی آتنا رجوع کنم. همان جایی که آتنا تا همین چند روز پیش در آن نفس می کشید و بوی نفس معطرش  فضا را پیچانده بود.

بیایید کمی به عقب برگردیم. محله ای که به نظر می رسد همه با هم مهربان هستند. از آن محله هایی که  اهل آن همدیگر را  خان داداش و همشیره خطاب می کنند. روز عاشورا است. همه اهالی بعد از  ده روز عزاداری و  شور حسینی اشکشان چون جوی، روان است. ریش های مردانه بلند شده و لباسهای سیاهی که به مصیبت کربلا، گل و لای مالیده شده است.

آتنا هرشب با مادرش در میان جمعیت می رفت. به صورتهای مردان و زنان اهل محل دقیق می شد. از اشک آنها دلش تنگ می شد. بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر می شد. اما اشک او برای امام حسین نبود. او نمی توانست وجود نازنین او را درک کند. بلکه تحت جریان افکار اهل محل و محیطی که در آن زندگی می کرد دلش تنگ می شد و قلب کوچکش تاب نمی آورد.

و بعد این صحنه ها که هر روز با دیدن تک به تک افرادی که می شناخت در ذهنش مرور می کرد می پنداشت که در میان انسانهایی زندگی می کند که پاک و بی عیب  هستند. لبخندهایی که هر روز نثار او می شد و  دستهای مهربان و بوسه هایی که از سر محبت به او می شد شوق زندگی را هر چه بهتر و بیشتر در او زنده می نمود.

در همسایگی آنها یک مغازه است. صاحب او را عمو صدا می کنند. دیدار هر روز آتنا برای خرید با عموی مغازه دار یک حس اعتماد در او ایجاد کرده است. آتنا چند بار فلسفه عمو بودن او را در ذهنش مرور کرده بود اما بی نتیجه رها کرده بود!

این عموی مغازه دار با داداش پدر من په تفاوتی دارد؟ پس چرا عمو هر روز به خانه ما می آید ولی این عمو….

یادش آمد همان روزی که دوستش از او سوال کرد که چند عمو و دایی داری، فکرش خیلی جاها رفت. تصویر خیلی ها نظرش را جلب کرد که به آنها دایی و عمو می گفت. خواست یک حساب سرانگشتی کند ولی دید بیشتر از انگشتهای دستش است. فقط برای اینکه جوابی داده باشد گفت : زیاد…

عموی مغازه دار برای او ورای همه عموها بود. از آن همه چیزهای خوشمزه ای که در مغازه اش بود و هر چه دلش می خواست بی حساب به او می داد و فقط به نوشتن چیزی در دفترش راضی می شد او را بهترین عمو می دانست. روزهایی تکراری و قشنگ آتنا می گذشت و خنده هایی که در بازی کودکانه اش در کوچه پس کوچه های شهر می پیچید.

عموی مغازه دار به دقت آتنا را زیر نظر می گرفت. ششدانگ حواسش به او بود. هر وقت صدای خنده او را می شنید به بیرون مغازه می آمد. خوب به او دقت می شد. چهره زیبای و اندامی که در حال رشد بود را برانداز می کرد. یکدفعه آتنا متوجه نگاه او می شد. از دور به او لبخند می زد و همه تنقلات و چیزهای خوشمزه و ترش و شیرین جلوی چشمش عبور می کرد. عموی مغازه دار هم صورت و اندام او را از خاطر می گذراند. در دنیای کودکانه آتنا او منبع همه چیزهای خوشمزه دنیا بود و در ذهن ناپاک عموی مغازه دار او مفهوم لذت داشت.

شاید یک جورهایی آتنا و عموی مغازه دار هر دو طعمه هم بودند…

عموی مغازه دار وجهه خوبی در محل پیدا کرده بود. معتمد بود. در کار خیر پیش قدم بود. ماه رمضان را روزه می گرفت و ایام سوگواری را ریش می گذاشت و لباس سیاه می پوشید. اما روی فکرش مسلط نبود. هر چه می کوشید افکار پلید را از خودش دور کند و به قشنگی دنیای کودکانه آتنا نگاه کند نمی توانست بر این فکر چیره آید و تسلط پیدا کند. چند ماه با این فکر به کلنجار رفته بود. اما دیگر تاب نداشت. طاقت از کف داده بود. همه فکر و ذکرش فکری بود که روز و شب را به او حرام کرده بود. تا اینکه همان روزی که آتنا به مغازه آمد. فکر در او قوی شد. آتنای کوچک تا یک قدمی او پیش آمده بود. این بهترین فرصت برای او بود که به خواسته درونش پاسخ بدهد.

همه جا خلوت بود. هیچ صدایی به گوش نمی رسید. عرق در صورتش جمع شد و به یکباره طعمه اش را گرفت.

آتنا از حرکت او مات و حیران شد. متعجب به صورت او خیره شد. مرد یک آن آتنا را رها کرد و به سرعت به طرف در ورودی رفت. در را محکم بست. آتنا با دیدن این حرکت های عجیب و غریب خنده روی صورتش خشکید و قلبش به تپش افتاد. خواست فریاد بزند ولی صدا در گلوی کوچکش خشکید و عموی مغازه دار همچون حیوانی که طعمه اش را به چنگ گرفته باشد با یک چهره کریه و زشت سمت آتنا آمد. آتنا راه فراری نداشت. فقط یک آن احساس کرد که ضربان قلبش شدت گرفته و نمی تواند نفس بکشد. همه تصوراتی که در ذهن داشت با خود مرور کرد. آن همه محبت ها و لبخند هایی که هر روز نثار او می کرد جلوی چشمانش نمایان شد. بعد چشمانش به هم فرو بسته شد….

جسد آتنا بعد از هفت روز در چاله ای که مرد مغازه دار او را در آن دفن کرده بود پیدا کردند…

***

سه سال پیش بود که فیلم هیس دخترها فریاد نمی زنند به کارگردانی بانوی روشنفکر و دوراندیش سینمای ایران، پوران درخشنده را دیدم. من هم مثل بقیه مردم فقط یک اظهار تاسف بابت رویدادهای تلخ آن داشتم. اما تقریبا همه ما به اصل پیام آن توجه نکردیم. اگر به سوالاتی که در ذهن کودکانمان می گذرد پاسخ بدهیم و در کنار دیگر توجهات ریز و درشتی چون لباس و مسواک و چیزهای دیگر به احساسات آنها نیز پاسخ کافی داده باشیم و به هر آنچه که در ذهن آنها ایجاد شبهه و سوال می کند توجه می کردیم هرگز با چنین سرنوشت شومی برای فرزندانمان روبه رو نمی شدیم.

و درد اینجاست که آن قدر در مورد درمان می دانیم به خود درد توجه نمی کنیم. اگر  به غفلت ها توجه می شد و در ترویج فرهنگ و آگاهی جامعه هزینه می کردند، امروز مجبور نبودیم که با شنیدن چنین خبری وجدان درد بگیریم.

کاش آن قدر که برای ساخت مسجد و منبر هزینه می کنیم اندکی هم خرج فرهنگ و اطلاع رسانی می شد.