هنرتعالی عشق است که شیفتگان بسیاری دارد ودراین وادی آتشین،دلباخته وبیعار درعرصهٔ پر شرارهٔ آن همچنان میتازی ومینوازی…آرامش واژهٔ غریبیست دراین جادهٔ بی انتها…افق پیدا وناپیداست،ماه درحجاب ابر است گرچه سر درفروتنی مهتاب دارد ومهر،مهربانی را درسوختن و ساختن میداند…
اما ستاره شمع روشن راه توست…دراین تبسم ستایش،دراین غلیان آتش،در این جهنم جهنده که با گل واژه های سرخ آن گلی در گلستان ابراهیمیت میسازی،مینوازی،میپردازی ومیپرستی….
وتنهاسوسوی ستاره است که ترا به راه میخواند چشمک زنان وخندان،مست وشادان،واله وشیداوتوشیفته وفریفتهٔ راه میشوی …دراین سنگلاخِ ناهموارِسوزندهٔ بی انتها پیجوی آن میشوی ودرلحظهٔ حضورخواهی یافت….
پیله وری باخورجینی ازحروف!
تن آزاری با شمایلی از مریم
دستانی تهی درزنجیر و گردن آویزی از(راشهای)پیچ در پیچ
گردی به عاریت ازستایش صحنه برموجهای مورب پیشانی
پاهائی برهنه وزخمین که مجنونی درصحرا
ودستان فرهادی تاول زده ازسنگ خارا…..
وحال دیگر سوسوی ستاره نگاهت را دزدیده است
جانت رابه استحالهٔ هالهٔ کم نورخودبدل ساخته
کامت راچشیده است
ودلت را،دلت را!درفحوای جادوئی نگاه خودپیچیده است..ودیگرهیچ.
تو مانده ای با سنگلاخی ناهمواروسوزنده وبی انتها…..

علی ثانی،قزوین۹۶/۴/۱.🍀