امروز

دوشنبه, ۲۰ آذر , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۰:۴۶ قبل از ظهر

سایز متن   /

امروز اسدالله خان حال و روز خوشی نداشت …ظهر که بر گشتم خانه دیدم توی راهروی ورودی خانه ایستاده و بدجوری توی نخ گچ کاری های بالای دیوار و سقف رفته است …بحدی که اصلا متوجه نشد که من بسختی دارم پاکتهای میوه و بسته نان و ظرف های غذای جناب ایشان را با خودم میاورم و این چند متر آخر را مانند دوندگان ماراتن با آخرین توان دویدم و مثل کانگورو ی حامله ای چهار دست و پا قدم به قدم بطرف پیشخوان اوپن آشپزخانه می جهیدم و می پریدم و همبنکه همه اینها را روی اوپن گذاشتم از شدت خستگی روی مبل افتادم ….بواقع که عجیب بود …چه موضوعی هوش و حواس اسدالله خان را با خودش برده بود که حالا مرا که ندید بماند پاکتهای میوه و ظروف یکبار مصرف پر از غذا را هم ندید …حتی بوی قورمه سبزی را که بمحض آمدنم در خانه پیچید نشنید ….نه موضوع به این سادگی ها نیست ….یک اتفاقی افتاده است …اسدالله خان هنوز محو و حیران گچکاری سقف بود .که دیگر نگران شدم و صدا زدم :چیه اونجوری محو شدی نیم ساعته …؟آرتروز گردن مبگیری کار میدی دستمون ها ….نه پولی برام مونده …نه حوصله ایکه ببرمت این دکتر و اون فیزیو تراپ…./اما اسدالله خان انگار نشنید …یعنی چه اتفاقی افتاده ؟…خدا کند هر سونامی و هر آسمان قرمبه ای که مبخواهد بیاید اما از دسته گل های اسدالله خان خبری نباشد ….برخاستم رفتم کنارش …خط سیر نگاهش را دنبال کردم …چیز خاصی نمیدیدم ….اصلا گچبری در کار نبود….یک گچکاری ساده ….نه خطی …نه طرحی …نه گل و بوته ای …هیچی ….هیچی نبود ….پس ابن علامه دهر و یگانه دوران در آن رنگ کرم مات دیوار و سقف دنبال چه بود …؟هر چه نگاه کردم چیزی ندیدم ….بله درست است …مانند همیشه ….اسدالله خان به هیچ چیز نگاه نمیکرد …آنچه که او میدید نه در جلوی چشمهایش که در پس ذهنش پنهان بود….بله او داشت به هیچ چیز نگاه مبکرد …یعنی به عبارت بهتر او به هبچ چیز نگاه نمبکرد …و وقتیکه اسدالله خان بجایی خیره میشد و بچیزی نگاه نمیکرد داشت به چیزهایی در ذهن خود نگاه میکرد که من بوی خوشی از آنها نمی شنیدم…

میدانستم که بالاخره میاید و یقه مرا میگیرد …انگار که من رئیس جمهور جهانم میخواست حساب و کتاب کل دنیا را من جواب دهم …اینکه ترامپ الان در کاخ سفید روی صندلی ریاست قدرتمندترین کشور دنیا خود را یله کرده و با آن چشمهای ناپاکش دارد به نقشه خاورمیانه مینگرد حتما تقصیر من است …از سیاست خارجی که رضایت مبداد دیگر در امور داخلی حتما تقصیر همه نابسامانی ها گردن من بیچاره بود …اینکه موسسات مالی پولهای سپرده مردم را نمیدهند و مالباختگان در محل شعبات ابن موسسات چادر زده و به پبک نبک رفته اند و دارند املت درست مبکنند و قلیان چاق مبکنند و محافظین صاحبان قدرتمند این موسسات آستین لباس ناموس مردم را جر و واجر هم میکنند یقین که مقصرش من هستم ….این عادت اسدالله خان است حالا که دستش نه به ترامپ میرسد و نه به صاحبان گردن کلفت موسسات مالی و هر غارتگر بیت المال و حق الناس تمام انتقام را بکجا و فی المجلس بصورت عندالمطالبه از من بینوا که گردنم از مو هم باریکتر است میگیرد …برای همبن اصلا پشیمان شدم که پرسیدم چه شده است ….خودم را به عالم کر است گوشم زدم و گفتم :اسدالله خان جان …بالام جان …بیا غذا بخور …دستهایت را بشور بیا ….و شروع کردم به چیدن سفره و آوردن غذاها و در همان حال هم مبگفتم : اگر بدانی چه هلو هایی خربدم …؟چه آلو هایی به این درشتی …سیاه …چه خربزه ای ؟عسل …عسل …راستی عسل هم خریدم ..گردو هم خریدم …برای صبحانه …که ناگهان اسدالله خان نگاه از دیوار و سقف برگرفت و بسمت من برگشت …آنچنان نگاه خشمگینی داشت که داشتم زهره مبترکاندم …بسم الله …خدابا خودم را بتو سپردم …که ناگهان اسدالله خان ترکید …بغض و اندوه و عصبانیت و خشم و تمام عقده تاریخی اسدالله خان فارسی اصل یکجا بر سرم ترکید و آوار شد :مرد ناحسابی جشن گرفته ای ؟رفتی میوه فروشی و سوپر مارکت و آشپزخانه را بار کردی آوردی …تنها تنها ابنجا بشینی بخوری و اصلا برابت مهم نیست که در کنارت چه اتفاقاتی دارد میفتد ..؟مردم بیچاره پولهاشون تو ابن موسسات و بانکهای مجوز دار از دست دادند دارند املت مبخورند تو شعبات اینها …..دارند نان و خربزه مبخورند …گربه مبکنند …آستین زنهایشان را پاره مبکنند تو اینجا جشن گرفته ای ؟…نه میفهمی خلخال چیه …نه میدانی آستین چیه …؟تو اصلا میدونی آستینن یک پیراهن اگر نباشه اون پیراهن دبگه پیراهن نیست ..زیرپوشه …؟ …بله میشه زیرپوش …حالا بشین ابنجا قورمه سبزی بخور ..زرشک پلو بخور ….نه… اونو که برای من گرفته ای …همان قورمه سبزی بخوری …بعدشم هلوی نهاوند و خربزه مشهد …/.منکه هاج و واج ماتده بودم …همانطور اسدالله خان را نگاه میکردم و یک لقمه نان خشک که در دهانم گذاشته بودم همانطور ماسیده بود و از گلوبم پایین نمیرفت ….اسدالله خان صورتش از عصبانیت سرخ شده بود …دو طرف دهانش کف کرده بود و چشمانش خیس از نم اشک بود …صدایش میلرزید ….انگار خیلی پیرتر بنظرم میرسید …قامت لاغر و بلندش خمیده شده بود ….همه اینها بخاطر اتفاقاتی که در خارج از خانه ما افتاده بود اما دل قد دل گنجشک اسدالله خان را آزرده بود ….
اما اینهم همه ماجرا نبود …دوست و رفیق اسدالله خان را در تهران دو روز بود که از کار بیکار کرده بودند ….اسدالله خان مبگفت :ن دوستش صرت سرابدار ساختمانی بوده که با کوبیدن آن ساختمان از کار بیکار شده …تا ابنکه توی بازار و کافه و رستوران ، هر جا که بهش جای خواب مبدادند کار میکرده و از دو روز قبل صاحبکارش یکی از آشنایانش را بجای او آورده و بعد از دو سال نصرت را اخراج کرده است ….و حالا نصرت نه کار دارد …نه جای خواب دارد …و نه پولی در بساط…نه بیمه ای …نه آتیه ای …هیچی به هیچی …زن و بچه اش هم در مرودشت شیراز به انتظار حقوق گرفتن سر برج نصرت ….حالا بگو ببینم اگر خود تو بودی …که رفیقت شبها جایی نداشت بخوابد چکار مبکردی ..؟می نشستی زرشک پلو با مرغ بخوری ….با هلو و خربزه ….با سریال شبکه خانگی ..؟/پاسخی نداشتم …راستش اشتهایم کور شده بود…ظرف قورمه سبزی و پلوی توی بشقاب انگار بیهوده منتظر من بودند ….هلو های شسته شده توی ظرف میوه هم با قاچ های خربزه شیرین و آبدار انگار میامدند مرا بخورند ….فکر ابنکه آقا نصرت دوست اسدالله خان الان گرسنه و تشنه در هوای گرم تهران سایه ای برای نشستن و بالشی برای لم دادن ندارد نمیگذاشت به سفره و غذایی که یخ کرده بود نگاه کنم …اگر غذا یخ کرده بود …مبوه ها را که میشد بخورم ….اما منکه عاشق و شیفته میوه هستم و بیشتر میوه مبخورم تا غذا ،چرا الان هبچ میلی بخوردن هلو و آلو های سیاه آبدار و شیرین و ترش نداشتم ….؟اسدالله خان هم که آرام شده بود به بشقاب زرشک پلو و مرغ دست نزده بود …سیگاری گیرانده بود و پک های عمیق میزد …با حالتی دلجویانه بمن گفت :حاج ناصر جان میدونم از گلوی تو هم پایین نمیره ….آره تو هم مثل خودمی ببم جان …اما یک سوالی دارم از تو …بگو ببینم …من هر وقت تلویزیون و رادیو را باز مبکنم همه مبگویند پنجاه هزار میلبارد ریال برای اشتغال در کجا هزینه شد …بیست هزار میلبارد در فلانجا و هشتاد هزار میلبارد ریال در بهمانجا برای اشتغال سرمابه گذاری شد ….خب اگر ابنهمه هزار هزار میلبارد هر روز و هر هفته و هر سال و بودجه به بودجه و برنامه به برنامه دارند هزینه مبکنند برای اشتغال ….چطوره که وضع نصرت رفیق ما ابنجوریه …؟نمیشد از ابن هزاران میلیارد یک تاکسی قسطی میدادند به آقا نصرت ؟یعنی سرمایه را مستقیم بدهند به خود آقا نصرت ..؟که خودش اشتغال درست کنه برای خودش …؟بنظرت حاج ناصر جان راحت تر نبودند ….هم مسئولین هم آقا نصرت …؟یعنی ابنهمه هزار هزار میلیارد را بجای کجا و فلانجا و بهمانجا میدادند مستقیم دست آقا نصرت رفیق ما ….؟که الان دو شب است که میرود در یک زیارتگاه میخوابد ..؟….گفتم :نمیدانم اسدالله خان ..چی بگم ..؟ناگهان اسدالله خان بمن گفت :این چیه پوشیدی ..؟نکنه آستین های تو را هم کنده اند …هر دوتا آستین تو را کندند ..؟گفتم : نه بابا اسدالله خان ابن زیرپوش…زیرپوش رکابیه …خودش آستین نداره ….

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد